قصه های قرانی
داستان حضرت صالح(ع)
حضرت صالح از پيامبران عظيم الشاني است كه نام مباركش نه بار در قرآن ذكر شده است.ايشان در 16 سالگي به پيامبري مبعوث وتا 120 سالگي به ارشاد قومش پرداخت ولي جز اندكي به او ايمان نياوردند.ايشان 280 سال عمر كرد وقبرش در وادي السلام نجف ميباشد.
رسالت حضرت صالح
خداوند بنده خود صالح را به ميان قوم ثمود فرستاد تا آنها را از گمراهي وبت پرستي نجات دهد .حضرت صالح از راههاي گوناگون به ارشاد قومش ميپرداخت وآنها را به پرستش خداي يگانه دعوت مينمود اما قوم ثمود به او ايمان نمي آوردند وبه پرستش بتهاي 70 گانه خود مشغول بودند.يكي از عادات آنها زياده روي در خوردن وآشاميدن وساختن بناهاي مجلل بود.اما صالح آنها را از اينكار منع ميكرد وبه ارشاد آنها ميپرداخت.اما قومش به جاي تمكين از او وي را به هذيان گوئي متهم مي كردند.آنها از صالح خواستند تا معجزه اي بياورد تا دليلي بر حقانيتش باشد.از اينرو خداوند معجزه اي روشن براي آنها آورد.
معجزه حضرت صالح
حضرت صالح عاقبت از ارشاد قومش مايوس شد وبه آنها پيشنهادي كرد.او به مردم گفت كه من از خداي شما چيزي درخواست ميكنم كه اگر اجابت كرد من از ميان شما ميروم وشما نيز از خداي من درخواستي كنيد.قوم ثمود اين پيشنهاد را قبول كردند.بنا شد اول صالح از بتها درخواستي نمايد.روز وساعت تعيين شده فرا رسيد ومردم به كنار بتها رفته وغذاهاي خود را به پاي آنها ريخته وسپس به عنوان تبرك مصرف كردند.حضرت صالح نيز به آن مكان رفته ودرخواست خود را از بت بزرگي درخواست نمود.اما بت هيچ جوابي به اونداد.مردم از صالح خواستند درخواست خود را از بتي ديگر بخواهد واو چنين كرد اما باز هم هيچ صدايي از بت نيامد .روز اول اينگونه سپري شد وآبروي مردم وبتها نزد صالح رفت.در روز دوم قرار شد مردم از حضرت صالح درخواستي نمايند.درخواست آنها اين بود كه يك ناقه كه بچه 10 ماهه اي در شكم دارد از دل كوهي بيرون آيد.بنا به درخواست صالح خداوند ناقه اي را از دل كوهي بيرون آورد كه موجب تعجب همگان شد.باز به درخواست مردم ناقه در همان دم بچه اي را به دنيا آورد.آن 70 نفر تصميم گرفتند ماجرا را به اطلاع قوم خود برسانند اما در ميانه راه 64 نفر مرتد شدند كه از افراد باقي مانده نيز بعدا يك نفر ديگر كافر شد و هم نيز ناقه را پي نمود وفقط 5 نفر ايمان آوردند.
اين ناقه مدتها در ميان قوم به چرا وزندگي پرداخت ودر نتيجه اشراف تصميم به قتل ناقه گرفتند وتوصيه هاي صالح نيز هيچ اثري بر آنها نگذاشت.
نقشه قتل صالح
نه نفر از قوم صالح كه در فساد ل حضروتباهي جلوتر از بقيه بودند تصميم به قتل صالح گرفتند.نقشه آنها اين بود كه زمانيكه صالح براي عبادت به غاري در كوه حجر ميرود او را به صورت مخفيانه به قتل برسانند وسپس خانواده او را نيز نابود نمايند واگر كسي نيز سوال كرد اظهار بي اطلاعي كنند.اما در زمانيكه قصد عملي كردن نقشه خود را داشتندبه اراده خداوند تخته سنگي بر سر آنها فرود آمد وآنها را نابود كرد.
چگونگي كشتن ناقه صالح
بنا به روايتي از كعب نقل شده كه زني بنام ملكاء كه در ميان قوم صالح زندگي ميكرد وداعيه فرمانروائي داشت به صالح حسادت ميكرد.براي همين تصميم به قتل ناقه صالح گرفت.در آن زمان دو نفر زن بدكاره زندگي ميكردند كه با دو مرد رابطه داشتند.ملكاء به سراغ آن دو زن رفت واز آنها خواست كه اگر اين دفعه آن دومرد براي .... آمدند به آنها تمكين ندهند مگر به شرط كشتن ناقه وآن دو زن نيز چنين كردند واينگونه بود كه آن دو مرد به همراه 7 نفر ديگر نقشه قتل ناقه را عملي كردند وپس از كشتن ناقه گوشت آن نيز ميان قوم تقسيم شد.
بعد از اين ماجرا هر كسي گناه را به دوش ديگري مي انداخت.صالح به آنها گفت كه اگر بچه ناقه را سالم به نزد من بياوريد شايد عذاب الهي از شما برداشته شود اما آنها هر چه گشتند اثري از او نيافتند.
سرنوشت قوم ثمود
قوم ثمود با بي شرمي به نزد صالح رفتند وبه او گفتند اگر تو فرستاده خدايي پس عذابي كه به ما وعده داده بودي عملي كن.خداوند به صالح گفت كه تا سه روز ديگر عذاب من نازل خواهد شد.
بنا به پيشگوئي صالح روز اول چهره كافران زرد ودر روز دوم سرخ ودر روز سوم سياه شد وسپس جبرئيل بر آنها نازل شد وبا صيحه اي بلند پرده گوش آنها پاره وقلبشان شكافته وجگرهايشان متلاشي شد.صبح آن شب نيز خداوند صاعقه اي بر آنها فرستاد وتاروپودشان را نيست ونابود نمود.همه نابود شدند به جز صالح وافراد با ايماني كه به او ايمان آورده بودند.
سرگذشت صاحبان باغ سرسبز
1-سرگذشت صاحبان باغ سرسبز(اصحاب الجنه)در قرآن مجید در ضمن 17 آیه ذکر شده است.مشهور است که در زمانهای قبل از اسلام در یمن حدود 4فرسخی صنعا روستایی به نام صروان یا ضروان وجود داشته که پیرمرد مومنی در آنجا باغی بسیار سرسبز وپر درخت داشت وبه قدری به فکر فقرا بود که از محصول باغ به اندازه نیاز خود برمیداشت ومابقی را به فقرا میبخشید.فقرا هر سال موقع برداشت محصول به باغ رفته وسهم خود را دریافت میکردند.صاحب باغ همیشه به فرزندانش توصیه میکرد که از یاد فقرا غافل نشوند.
بالاخره پیرمرد، مرد وباغ به فرزندانش رسید.اما آنها برخلاف سفارش پدر مستمندان را فراموش کرده وهم قسم شدند که از محصول باغ، آنها را بی نصیب کنند.آنها در موقع فصل برداشت محصول بصورت مخفیانه به باغ رفته ومحصولات خود را برداشت کردند تا فقرا متوجه نشوند وچیزی طلب نکنندو برای این بخلشان مورد غضب خداوند قرار گرفتند وباغ آنها با تمامی درختانش بر اثر صاعقه ای تبدیل به خاکستر شد.برادران بخیل وقتی صبح زود واز همه جا بی خبر برای برداشت محصول به باغ رفتند جز خاکستر چیزی مشاهده نکردند وفکر کردند که راه را اشتباه آمده اندو بدینوسیله به اشتباه خود پی بردند.یکی از برادران که عاقل تر بود به بقیه گفت :آیا به شما نگفتم تسبیح خدا کنید واز مخالفت با او دست بردارید ولی شما گوش نکردید وبه این روزگار افتادید.آنها نیز توبه کردند و از خداوند خواستند تا باغ بهتری به آنها عنایت کند.
2-در روزگاران قدیم در میان بنی اسرائیل پادشاهی زندگی میکرد که دارای 2 پسر بود که نام یکی تملیخا ودیگری فُطرُس بود.پدر از دنیا رفت وثروت زیادی به جا گذاشت.تملیخا انسان با ایمان ومهربانی بود وهمواره به فکر روز قیامت وفقرا بود ولی فطرس انسانی خسیس،سنگدل و بی توجه به معاد بود وبه قیامت اعتقادی نداشت.او از اموالش 2 باغ انگور بزرگ با درختان خرما به وجود آورد وبرکات زیادی در باغ حاصل شد،اما به جای شکر گزاری از این همه نعمت بر برادرش تکبر میکرد واز عاقبت خویش واعمالش غافل بود.حتی روزی به برادر خود گفت که من از نظر آبرو وشوکت وثروت از تو برترم.او مال واموال خود را فناناپذیر میدانست وبا خود گفت که فکر نکنم قیامتی نیز وجود داشته باشد،گیرم هم که باشد من با این همه ثروت نزد خدا صاحب مقام خواهم بود.
اما برادرش تملیخا که دوراندیش وعاقبت نگر بود تصمیم گرفت که او را نصیحت کند ودر مورد خدا ومسائل مختلف با او صحبت کرد اما نصایح وصحبتهای او هیچ اثری نداشت .
بالاخره اراده خداوند بر این قرار گرفت که فطرس را گوشمالی سختی دهد تا اینکه در یک شب ظلمانی عذابش را نازل کرد وبا یک صاعقه مرگبار و یا طوفانی کوبنده و یا زلزله ای ویرانگر تمامی هستیش رادر هم ریخت ونابود کرد.
فطرس صبح که از خواب بیدار شد مثل هر روز به طرف باغ خود حرکت کرد و وقتی به باغ خود رسید صحنه وحشتناکی را دید که باور نمیکرد در خواب است یا بیداری؟!
گویی اصلا چنین سرسبزی وباغی وجود نداشته وتمامش فکر وخیال بوده است.از شدت ناراحتی قلبش به تپش افتاد و افسوس میخورد ودرست در همین موقع بود که از رفتار وکردارش پشیمان شد واز اینکه برای خدا شریک قائل شده بود متاسف شد.
کشتن 43 پیامبر در یک روز
خداوند در قرآن کریم از کسانی یاد کرده که 3گناه بزرگ مرتکب شدند:
1-کفر ورزیدن نسبت به آیات پروردگار
2-کشتن پیامبران
3-کشتن کسانیکه از برنامه پیامبران دفاع کرده ومردم را به عدالت دعوت میکردند.
آنها(یهود)در کشتن پیامبران بسیار جسور بودند وحامیان آنها را نیز از دم تیغ میگذراندند.از جمله اینکه آنها برای حفظ منافع نامشروع خود در آغاز یک روز آشوب کردند و43 پیامبر را که بازگو کننده شریعت موسی برای مردم بودند کشتند ودر همان روز 112 نفر از عابدان وصالحان مدافعشان را نیز کشتند.
خداوند در آیاتی به مجازات شدید آنها اشاره میکند ومیفرماید که اعمال نیکشان نیز تحت تاثیر این گناهان از بین میرود
شنبه سوم دی 1390 | كاظم
داستان قوم سباء،اصحاب رسّ وهاروت و ماروت
سرگذشت قوم سبا
سبا نام پدر اعراب يمن است.طبق روايتي از پيامبر مردي بود به نام سبا كه 10 فرزند داشت واز هر كدام از آنها قبيله اي از قبائل عرب بوجود آمدند.آنها جمعيتي بودند كه در جنوب جزيره عربستان ميزيستند،داراي حكومتي عالي وتمدني درخشان بودند،خاك يمن گسترده وحاصلخيز بود اما عليرغم اين آمادگي چون رودخانه مهمي نداشت از آن بهره برداري نميشد.
در آنجا بارنهاي زيادي ميباريد ومردم براي استفاده از آنها سدهاي زيادي ساخته بودند.آنها با استفاده از آب سدها باغات وسيع وسرسبزي بوجود آوردند كه بركات زيادي داشت.وفور نعمت بايد آنها را شكر گذار درگاه الهي ميكرد اما آنها به جاي شكر وسپاس روشي عكس به كار برده بودند وشكاف طبقاتي زيادي بوجود آمده بودوضعفا توسط زورمداران به استثمار كشيده شده بودند .
قوم سبا داراي 13 شهر بود كه در هر شهري پيامبري به ارشادشان مشغول بود وآنها را بسوي خدا دعوت ميكرد.اما همواره مورد تكذيب قرار ميگرفتند.در نتيجه خداوند موشهاي صحرائي را مامور كرد تا سدها را از درون سست كنند ودر نتيجه بر اثر باران شديدي سد شكسته شد وآب آن تمامي باغها وآباديها را نابود كرد وبه بيابان تيديل نمود.
سرگذشت اصحاب رَسّ
داستان اين قوم در 2 سوره قرآن ذكر شده است.آنها نيز بر اثر تكذيب پيامبرانشان نابود شدند.اما م رضا(ع)از زبان امام حسين(ع)نقل ميكند:3 روز قبل از شهادت پدرم مردي از اشراف تميم نزد وي آمد وگفت: پيرامون اصحاب رسّ وزمان ومكان زندگيشان و... مرا با خبر كن.
آنگاه پدرم فرمودند:آنها درختي به نام شاه درخت را ميپرستيدند اين قوم در مشرق زمين زندگي ميكردند وداراي 12 شهردر امتداد رودخانه اي بودند كه رَسّ ناميده ميشد.نام شهرها آبان،آذر،دي،بهمن،اسفندار،فروردين،ارديبهشت،خرداد،مرداد،تير،مهروشهريورنام داشت.بزرگترين شهرشان اسفندار نام داشت كه پادشاهي به نام تركوذ بن غابور از نوادگان نمرود بر آن حكومت ميكرد ودر خت اصلي صنوبر وچشمه اصلي در اين شهر قرار داشت.آنها اين درخت را كه در تمامي شهرها بود به عنوان معبود عبادت ميكردند،نوشيدن آب از آن چشمه را بر خود وحيوانات حرام كرده بودند وهر كس از آب آن ميخورد به قتل ميرساندند.آنها در هر ماه از سال يك روز را بعنوان عيد ميدانستند ودر آنروز كنار يكي از درختان مذكور رفته وقرباني ميكردند وآتش به پا ميكردند.وقتي كه دود غليظ آتش به آسمان ميرفت در برابر درخت به خاك مي افتادند وگريه وزاري ميكردند.شيطان نيز در آن موقع به كمك آنها ميرفت ودر شاخ وبرگ درخت حركت ايجاد ميكرد ودر اين هنگام صداي كودكي به گوش ميرسيد كه ميگفت:بندگانم من از شما راضي هستم.!!
در اين هنگام مردم خوشحا ل شده وشروع به شادي ميكردند.ضمنا همجنس بازي وخلافهاي ديگري نيز در ميان زنان ومردانشان رايج بود.هنگامي كه سركشي اصحاب رس از حد گذشت خداوند پيامبري از نوادگان يهودابن يعقوب كه نامش حنظله بود براي هدايت آنها مبعوث گرداند وبه راهنمائي آنها پرداخت اما زحمتش هيچ تاثيري نداشت.سرانجام با نفرين اين مرد درختان صنوبرشان خشك شد.آنها قضيه را متوجه همين پيامبر دانستند وتصميم به قتل او گرفتند.آنها چاهي را كنده كه انتهاي آن تنگ بود وحنظله را درون چاه انداخته ودربش را بستند.حنظله در ته چاه ناله ميكرد وآنها دربالاي چاه با شنيدن صداي مناجات او ميگفتند:اميدواريم خدايان ما ودر ختان صنوبر از ما راضي گردند وسبز شده وخشنودي خود را به ما نشان دهند.سرانجام حنظله در چاه به شهادت رسيد.در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحي نمود كه اين قوم را ببين كه حلم وبردباري من مغرورشان كرده وگمان كرده اند كه با كشتن نماينده من از عذابم در امان خواهند بود.به عزتم سوگند از آنها انتقامي سخت خواهم گرفت تا باعث عبرت جهانيان گردد.
روز عيد آنها فرا رسيد همه آنها در كنار درخت صنوبر جمع شده بودند كه ناگهان طوفان شديد وسرخ رنگي وزيدن گرفت وزمين تكاني خورد وزير پايشان تبديل به سنگي گداخته شد.از آسمان نيز صاعقه هايي از آتش بر آنها بارديدن گرفت وبدنهاي آنها را به مس ذوب شده تبديل نمود.
سرگذشت هاروت وماروت
در زمان حضرت سليمان گروهي در كشور او به سحر وجادوگري ميپرداختند.سليمان دستور داد تمام نوشته ها واوراق آنها را جمع كرده ودر محل مخصوصي نگهداري كنند.پس از وفات سليمان گروهي از مردم، آنها را بيرون آورده وبه اشاعه وتعليم آن پرداختند.برخي نيز گفتند كه سليمان اصلا پيامبر نبود واز همين سحر وجادو در حكومتش استفاده ميكرد.گروهي از بني اسرائيل نيز از اين گروه تبعيت نمودند تا آنجا كه تورات را نيز كنار گذاشتند.وقتي كه جادوگري به اوج خود رسيد خداوند 2 انسان را بصورت فرشته مامور كرد تاسحرو عوامل ابطال آنرا به مردم بياموزند(تا مردم به كلك جادوگران پي ببرند)اما آنها از اين تعاليم سوء استفاده نمودند تا آنجا كه مشمول سرزنش خداوند قرار گرفتند
دوشنبه هشتم فروردین 1390 | كاظم
داستان حضرت هود(ع)
حضرت هود يكي از انبياي الهي است كه نام مباركش هفت بار در قرآن آمده ويك سوره نيز به نام ايشان مي باشد.هود از نوادگان حضرت نوح بوده وبا هفت واسطه به او مي رسد.ايشان را به اين خواطر هود مي گفتند كه از گمراهي قومش نجات يافته بود واز طرف خداوند براي هدايت قومش انتخاب شده بود.
رسالت حضرت هود(ع)
حضرت هود در سن چهل سالگي بر قومي به نام عاد مبعوث شد.محل سكونت اين قوم در احقاف بوده است.آنها مردمي قوي وتنومند بودند وبا دستان خويش كوهها را مي شكافتند.همچنين صاحب شهرهاي آبادو وخرم بودند.آنها قومي طغيانگر،شهوت پرست ،گمراه ولجوج بودندو حاضر نبودند دست از كارهاي خلاف خود بردارند ودر برابر حق تسليم شوند.هود قوم خود را به پرستش خداي يگانه دعوت مي كرد ولي آنها دعوتش را نمي پذيرفتند وبه او نسبت دروغ مي دادند.
اين قوم خدا را به خاطر نعمتهايش سپاس نمي گفتند وغرق در غرور وشهوت بودند.هود بسيار آنها را نصيحت ميكرد اما اقدامات هود هيچ تاثيري بر آنها نگذاشت وآنها از هود درخواست تحقق وعده الهي كه همان نزول عذاب بود كردند.هود از سخنان آنها خشمگين شد وبه آنها گفت به زودي عذاب الهي بر شما نازل خواهد شد.پس منتظر باشيد.
سرانجام وحشتناك قوم عاد
پس از آنكه هود قوم خود را كه حدود هفتصد وشصت سال طول کشیدهدايت نمود وآنها از او سرپيچي كرده ودعوتش را اجابت نكردند مدت سه سال باران نباريد واين فقط هشداري بود مبني براينكه عذاب نزديك است.
هود از اين فرصت استفاده كرد ومجددا از آنها خواست كه توبه كرده وبه خدا ايمان بياورند.گروهي از مردم به نزد هود رفته واز او طلب دعا كردند.هود نيز در حق آنها دعا كرد ومجددا باران بر آنها نازل شد وسرسبزي وخرمي به سرزمينشان بازگشت اما آنها همچنان به كفر خود ادامه دادند طوريكه اين بار اراده خدا بر اين قرار گرفت كه عذاب را برآنها نازل نمايد.
خداوند متعال باد بسيار شديدي بر آنها نازك كرد كه به مدت هفت شب وهشت روز بر آنها وزيد ويكايك آنها را نيست ونابود نموده وبدنهايشان را قطعه قطعه نمود به طوريكه حتي يكي از آنها نيز زنده نماندند وفقط هود واطرافيانش از اين عذاب نجات يافتند.آنها بعد از پايان عذاب ونابودي كافرين به سرزمين حضرموت كوچ كرده وتا آخر عمر در آنجا زندگي نمودند
ازدواج زکریا با اَشیاع
در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته وبزرگ زاده وجود داشتند که یکی به نام حَنّه ودیگری به نام اشیاع که نام پدرشان فاقوذا فرزند فتیل از اولاد سلیمان بن داوود واز خاندان یهودا فرزند حضرت یعقوب ونام مادرشان مرتا میباشد.
حنه واشیاع هردو از یک پدر ومادر بودند وهر دو به افتخار همسری پیامبری در آمده بودند که اولی به همسری عمران ودومی را زکریا به همسری برگزید.اشیاع از بانوان مجلله دنیا وخواهر حضرت مریم بود و در قرآن نیز به او اشاره ای شده است.
سرپرستی مریم از زکریا
سالها از زندگی عمران وهمسرش گذشت اما دارای فرزندی نشدند واین امر حنه را رنج میداد از طرف دیگر خواهرش اشیاع نیز عقیم بود.
روزی حنه مشاهده کرد که پرنده ای در روی درختی به جوجه اش غذا میدهد که این امر باعث شعله ور شدن حس مادریش شد واز ته دل از خدا تقاضای بچه نمود.خداوند نیز دعای او را مستجاب کرد وباردار شد.در این اثنا عمران از دنیا رفت وحنه بیوه شد ونذر کرد که بچه اش را خادم خانه خدا نماید.او منتظر فرزند پسر بود اما خداوند به او دختری را عطا کرد وچون خادمین خانه خدا از میان پسران انتخاب میشدند نگران شد.سپس نام او را مریم نهاد.
مادرش بعد از تولد او را به بیت المقدس برد واو را به آنجا هدیه نمود واز آنجا که آثار بزرگی در مریم آشکار بود موجب نزاع راهبان درپذیرش کفالت وی شد وسرانجام برای برعهده گرفتن او به کنار نهری رفته تا قرعه کشی نمایند.
زکریا نیز جزء آنان بود آنها اسم خود را روی چوبهایی نوشته وبه درون آب انداختند وتنها چوبی که روی آب ایستاد همان بود که نام زکریا به رویش نوشته شده بود.در نتیجه مریم به او واگذار شد.زکریا به نگهبانی ومراقبت از مریم پرداخت تا او بزرگ شد ومتولی بیت المقدس گردید.او روزها روزه میگرفت وشبها به عبادت می پرداخت ودر بنی اسرائیل هیچکس از نظر ایمان به پای او نمیرسید.هر وقت زکریا به دیداراو میرفت غذاهای مخصوصی در کنار محراب او مشاهده میکرد که باعث شگفتیش میشد.روزی با مشاهده میوه ها به او گفت که این میوه های غیر فصل را از کجا می آوری ومریم در جواب گفت:این از طرف خداست واوست که هرکه را بخواهد بیحساب روزی میدهد.
دعای زکریا وبشارت تولد یحیی
سالها بود که حضرت زکریا وهمسرش اشیاع عقیم بودند واکنون در دوران پیری به سر میبردند.زکریا بارها از خداوند طلب فرزند کرده بود تا بعد از خود وارثی داشته باشد .او روزی بر مریم وارد شد در حالیکه مریم در حال عبادت بود ومشاهده کرد که میوه های تابستانی در فصل زمستان برایش آمده است لذا به این نتیجه رسید که او هم میتواند در پیری بچه دار شود برای همین دست به آسمان بلند کرد وبا تمام وجود از خدا درخواست فرزند نمود وطولی نکشید که جبرئیل نوید تولد یحیی را به او داد.او با شنیدن این خبر از شادی بیهوش شد.او باور نمیکرد که در این سن بچه دار شود واز خدا تقاضای نشانه کرد وخداوند به او وحی کرد که نشانه بچه دار شدنت این است که تا 3 روز زبانت از کار خواهد افتاد وتو برای این نعمت خدا را شکرکن.او بعد از این متوجه شد که زبانش از کار افتاده وفقط در زمان عبادت باز میشود.او در این 3 روز با اشاره لبها وتکان دادن سر با مردم سخن گفت.
طولی نکشید که همسرش احساس بارداری نمود وپس از 6 ماه یحیی متولد شد.ملائکه او را به آسمان بردند وطبق فرمایش امام باقر نخستین غذای بهشتی را به او خورانده وسپس به آغوش پدرش برگرداندند.
شهادت حضرت زکریا
هنگامیکه مریم به اذن خدا بدون شوهر حامله شد شیطان به میان بنی اسرائیل رفت وبه مردم القاء کرد که حامله شدن او کار زکریا بوده است.مردم به اوشوریدند وقصد کشتن او را داشتند که زکریا فرار کرده وبه بیابان رفت.درختی او را به حضور طلبید وزکریا وارد شکاف درخت شد ودرخت شکاف خود را فرو بست.اما شیطان گوشه ای از لباسش را از درخت بیرون گذاشت وبه گروهی از مردم که در جستجوی او بودند گفت که زکریا جادو کرده و داخل درختی پنهان شده است ونشانه اش نیز این قسمت از لباسش است که از درخت بیرون آمده .سپس به دستور شیطان مردم اره ای را آورده ودرخت را به همراه زکریا به دو نیم کرده واورا به شهادت رساندند.
بعد از شهادت چند ملائکه به دستور خداوند بدنش را غسل داده وکفن کردند وسه روز نیز بر بدنش نماز خوانده وبه خاکش سپردند.
شناسنامه حضرت یحیی
ایشان یکی از پیامبران بنی اسرائیل است که نام مبارکش 5 بار در قرآن آمده است.نام پدرش زکریا ونام مادرش اشیاع بوده است.
ولادتش خارق عادت بود چونکه پدرش زکریا در آن موقع پیر وزنش نیز نازا بوده است.سرانجام پس از 30سال زندگانی شهید شد ودر مسجد جامع اموی دمشق دفن شد.
پیامبری یحیی و ویژگیهای او
ایشان در کودکی به مقام نبوت رسید واین از امتیازاتش میباشد زیرا اولین کسی است که در کودکی به پیامبری رسید.پروردگار به او دستور داد تا با قوت وقدرت احکام تورات را در میان مردم اجرا کند .او مروج آئین موسی بود وپس از ظهور عیسی مروج آئین او شد.او در اثر رابطه تنگاتنگ با خدا به جایی رسید که از طرف خدا به 6 خصلت ستوده وبراو سلام شد.او با مشاهده زهد وعبادت رهبانان ولباس مخصوصشان از مادرش درخواست چنین لباسی کرد وبا وجود مخالفت پدربالاخره از آنان تقلید کرد وآنقدر در بیت المقدس عبادت کرد تا مثل پاره ای استخوان شد.
یحیی شهید راه امر به معروف ونهی از منکر
هیرودیس حاکم وپادشاه فلسطین عاشق هیرودیا دختر برادرش شد .تصمیم گرفت با او ازدواج کند واقوامش نیز به این وصلت راضی بودند.این خبر به یحیی رسید واعلام کرد که اینکار حرام وبر خلاف تورات است وشروع به مبارزه کرد.فتوای او دهان به دهان به پادشاه رسید وبا تحریک هیرودیا، هیرودیس دستور قتل او را صادر کرد وسرش را نیز نزد شاه ومعشوقه اش آوردند.بعد از مدتی سرش را در داخل شبستان مسجد اموی وبدنش را در محلی به نام زَبَدانی در مسجد دلم در حوالی دمشق به خاک سپردند.نقل است که در مصیبتش زمین وآسمان وملائکه 40 شبانه روز گریان شدند وخورشید نیز به مدت 40 روز در هاله ای از سرخی خون طلوع وافول کرد همانطور که در شهادت امام حسین(ع)اینگونه شد.
وقتی که سر یحیی را بریدند قطره ای از خون او بر زمین ریخت وهر چه خاک بر رویش ریختند خون از میان خاک میجوشید وخاک را سرخ میکرد.
طولی نکشید که بخت النصر قیام کرد وعلت جوشیدن خون را جویا شد.تنها پیرمردی ماجرا رامیدانست واو بود که قضیه را از زبان پدر وجدش تعریف نمود.
بخت النصر گفت آنقدر از مردم اینجا خواهم کشت تا خون از جوشیدن باز ایستد وبه دستور او 70هزار نفر را در آن مکان سربریدند تا خون از جوشیدن ایستاد.
شناسنامه حضرت محمد(ص)
پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) برترین پیامبران ورسولان وخاتم آنهاست وپس از او پیامبری نخواهد آمد.نام مبارکش چهار بار در قرآن آمده ونام دیگر ایشان احمد است که یکبار در قرآن آمده است.
ولی القاب آن حضرت به عنوان نبی-رسول-بشیر-نذیر-خاتم النبیین-الفاتح-نبی الرحمه-نبی التوبه-نبی الملحمه-رسول ا...-الماحی-العاقب-المقفی-المصطفی-النبی الامی-طه ویس و... ده ها بار در قرآن ذکر شده است.
ایشان فرزند عبدا... بی عبد المطلب است ومادرش نیز آمنه بنت وهب می باشد.تولد ایشان در در عام الفیل وسال 570 میلادی و ماه ربیع الاول می باشد.آن حضرت دارای همسران متعدد بود ولی برترین آنها خدیجه بود که بنا بر مشهور از او دارای شش فرزند گردید وهمه نیز به جز حضرت زهرا(س)در عصر خودش از دنیا رفتند.
دوران ولادت وشیر خوارگی
عبدا.. پدر رسول خدا با آمنه دختر وهب ازدواج کرد ونور وجود آن حضرت در ایام تشریق(11-12-13 از ماه رجب)در رحم پاک آمنه قرار گرفت.طولی نکشید ه عبدا... برای تجارت با کاروان قریش رهسپار شام گردید اما در بازگشت از شام در اثر بیماری درگذشت ودر همان جا به خاک سپرده شد.آمنه مادر رسول خدا می گوید :چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد که تو سرور این امت را باردار شده ای پس در هنگام تولد بگو او را از شر هر حسد برنده ای به خدا پناه می دهم ونام او را محمد بگذار.در هنگام تولد جدش او را به کعبه برد وبرایش دعا کرد.رسول خدا هفت روز از مادرش شیر خورد وروز هفتم عبدالمطلب برایش گوسفندی ذبح ونام مبارکش را محمد برگزید.
چون رسم اعراب بود که فرزندانشان را برای شیر خوردن به دست دایه های بادیه نشین می سپردند تا قوی شود ابتدا او را به زنی به نام ثویبه وسپس به مدت دو سال به زنی به نام حلیمه سپردند.حلیمه در مدت چهار سالی که سرپرستی ایشان را به عهده داشت صاحب برکات فراوانی گردید.سپس او رابه مادرش بازگرداند.
سفر به مدینه وفوت مادر
از روزی که آمنه شوهرش را از دست داده بود منتظر فرصتی بود تا به مدینه برود وآرامگاه شوهرش را زیارت کند واز خویشانش نیز بازدید کند.او در حالیکه محمد شش ساله بود به همراه کنیزش به مدینه رفتند وپس از یک ماه قصد بازگشت نمودند.اما زمانیکه به منطقه ای بین مکه ومدینه رسیدند آمنه بیمار شد واز دنیا رفت وهمانجا نیز به خاک سپرده شد.
تحت سرپرستی جد ومصیبتی دیگر
عبدالمطلب جد پیامبر سرپرستی او را بر عهده گرفت وآنگاه که نشانه های بزرگی را در او مشاهده کرد به او محبت بیشتری عنایت نمود وبه او احترام زیادی می گذاشت.هشت ساله بود که جد خود را نیز از دست داد واو را بسار متاثر نمود وغمش را هیچ گاه فراموش نکرد.
سرپرستی ابوطالب وسفر به شام
پس از وفات جدش عبدالمطلب عمویش ابوطالب سرپرستی او را بر عهده گرفت.او فردی فقیر وتهی دست بود ولی اهل جود وبخشش بود وهیچ یک از فرزندان خود را به اندازه محمد دوست نداشت.محمد 12 ساله بود که ابوطالب قصد سفر به شام برای امر تجارت نمود.جدایی از عمو برای او دشوار بود برای همین دل عمو برایش سوخت واو را با خود برد.آنها به منطقه ای به نام بصری رسیدند .در آنجا راهبی به نام بَحیراء که در آن مکان صومعه ای داشت محمد را دید ومتوجه شد که انسانی معمولی نیست وبه عبدالمطلب گفت که او آینده درخشانی دارد وهمان پیامبر موعود است.برشما لازم است که او را از چشم یهود پنهان کنید زیرا اگر بفهمند او را خواهند کشت.
دوران جوانی وازدواج حضرت محمد
چند سالی که از این سفر گذشت وحضرت دوران جوانی عمر خود را می گذراند از نظر خلق وخو سرآمد همه مردم بود وبه خاطر اشتهار به امانت داری وراستگویی به محمد امین معروف شد.وی از فحش وناسزا وسایر زذایل اخلاقی پرهیز می کرد وبرای همین خدیجه که یک از سرمایه داران قریش بود او را اجیر خود کرد تا برایش تجارت کند و مزدش را دریافت دارد.محمد نیز پذیرفت وبا کاروانی عازم شام شد و در تجارت سود زیادی به دست آورد وهمین امر ونیز تعریف کردن غلامان خدیجه از وی نزد خدیجه باعث محبوبیت بیشتر وی گردید و وقتی که از خبر رسالت وی در آینده آگاه شد قصد ازدواج با او را گرفت.لذا شخصی را نزد او فرستاد وتمایلش برای ازدواج را به او اعلام نمود.حضرت نیز با عموی خود مشورت نمود ودر نهایت از او خواستگاری کرد.
پس از قبول کردن خدیجه حضرت چهار صد دینار ویا به قولی دیگر بیست شتر جوان را مهریه او قرار داد ودر نهایت خطبه عقد توسط ابوطالب خوانده شد.
داوری حضرت محمد در نصب حجرالاسود
ده سال بعد از ازدواج با خدیجه در حالیکه حضرت 35 ساله بود سیلی ویرانگر در مکه جاری شد که در اثر آن دیوارهای کعبه خراب شد.قریش کعبه را خراب ودوباره از نوساخت اما وقتی خواستند حجرالاسود را نصب کنند سر اینکه چه کسی آنرا نصب کند بین بزرگان اختلاف افتاد وهر طایفهای می خواست این افتخار را نصیب خود کند.این اختلاف عمیق شد تا جائیکه نزدیک بود باعث جنگ بین آنان شود اما یکی از خردمندان پیشنهاد داد تا اولین کسی که وارد مسجد شد بین آنان حکم کند.ناگهان محمد وارد شد وهمه از این رخداد خوشحال شدند.حضرت پیشنهاد داد تا سنگ را در ردای او بگذارند وهر نماینده ای گوشه ای از ردا را بگیرد سپس حضرت سنگ را با دستان مبارکش در جای خود قرارداد واز بروز فتنه ای جلوگیری کرد.
آوردن حضرت علی به خانه خود
پیش از بعثت قحطی وخشکسالی عجیبی در مکه پدید آمد وعموی پیامبر که عائله زیادی داشت وبزرگ قریش بود وضع مالی خوبی نداشت.بنابراین پیامبر تصمیم گرفت تا علی را به خانه خود ببرد ونیز عباس عموی پیامبر نیز جعفر را به خانه خود برد تا کمی از مشکلات اقتصادی ابوطالب کاسته شود