نهج البلاغه
آشنایی اجمالی با نهج البلاغه نهج البلاغه این اثر جاودانه، بر گرفته از بیانات و انوار گهربار امیرالمؤمنین حضرت على (علیهالسلام) آن بزرگ مرد تاریخ است كه هیچگاه غبار زمان پرده كهنگى و فراموشى بر سیماى پرفروغ او نیفكنده، و از جلوه و شكوه او نكاسته، و تقوا و عدالت و جهاد و دیگر صفات برجسته او را از یاد نبرده، و در برابر عظمت دانش و حكمت او سر تعظیم فرود آورده، و از مرز تعصب و فرقهگرایى در گذشته، تا بدانجا كه دوست و دشمن زبان به ستایش او گشوده و به تالیف كتب و سرایش اشعار پرداخته و با زبان اندیشه و سوز و دل نمىازیم فضیلت او را بیان كردهاند .
روایات اسلامى و متون تاریخى در شان و منزلت امیرمؤمنان على علیهالسلام فراتر از شهرت و تواتر است تا بدانجا كه از حقایق مسلم و ضرورتها بشمار مىآید . تدوین نهج البلاغه این مجموعه نفیس و زیبا به نام«نهجالبلاغه» كه اكنون در دست ماست و روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و اندیشههای نوتر و روشنتر مرتبا بر ارزش آن افزوده است، منتخبی از«خطابهها» و «دعاها» و «وصایا» و«نامهها» و«جملههای كوتاه» مولای متقیان علی ـ علیه السّلام ـ است . این اثر ماندگار كه از متون اولیه فرهنگ اسلامى است توسط ادیب علامه مرحوم سید شریفرضى رضوان الله علیه در سال 400 هجرى از میان صدها كتاب و منبع گردآورى و تنظیم گردیده است . آنچه تردید ناپذیر است این است كه علی ـ علیه السّلام ـ چون مرد سخن بوده است، خطابههای فراوان انشاء كرده، و همچنین به تناسبهای مختلف جملههای حكیمانه كوتاه فراوان از او شنیده شده است، همچنان كه نامههای فراوان مخصوصا در زمان خلافت نوشته است، و مردم مسلمان علاقه و عنایت خاصی به حفظ و ضبط آنها داشتهاند. اسناد، شروح، ترجمه ها آفتاب آمد دلیل آفتاب. اگر سخن شناسی بخواهد به دید تحقیق و خالی از تعصبات، با این پرسش كه صاحب سخن در این كتاب كیست، بنگرد؛ قطعا تصدیق خواهد كرد كه او شخصیتی بزرگ است كه به سرچشمهای جوشان و منبعی بی پایان متصل است به گونهای كه نمیتوان پس از قرآن نظیری برای آن پیدا كرد. اگر هیچ سند معتبری هم برای آن پیدا نشود باز هم میتوان اذعان كرد كه این سخن، از اوست و سخنی عادی با محاسبات دنیوی نیست؛ زیرا حقایق ومعارفی كه در این مجموعه در قالبهای گفتاری بسیار بدیع و جذاب مطرح شده است از عهده بشر عادی خارج است. این كلام با زبان بی زبانی از عظمت و شرافت صاحبش سخن میگوید. شخصیتهای زیادی تلاش خویش را در جهت بررسی مصادر نهجالبلاغه صرف كردهاند كه اجمالا ذكر اسامی برخی از آنها بی تناسب نیست: 1. مدارك نهجالبلاغه، علامه كاشف الغطاء 2. استناد نهجالبلاغه، امتیاز علی عرشی 3. نهجالسعاده فی مستدرك نهجالبلاغه، محمد باقر محمودی(در 8 جلد) 4. مصادر نهجالبلاغه، عبدالله نعمت 5. مصادر نهجالبلاغه و اسانیده، سید عبدالزهراء حسینی 6. بحثی كوتاه پیرامون مدارك نهجالبلاغه، رضا استادی 7. روشهای تحقیق در اسناد و مدارك نهجالبلاغه، محمد دشتی 8. و... نهجالبلاغه در طول حدود هزار سال عمر خود در دسترس دانشمندان، طلاب و اهل علم بوده است و به مطالعه و حفظ آن مىپرداختند و در خطبهها و خطابهها بدان استناد و تبرك مىجستند و اندیشمندان و محققان بر آن شرح و تفسیر مىنوشتند و به ترجمه آن اقدام مىكردند . همه شارحان و مترجمان نهجالبلاغه كه بیش از سیصد [1] نفر مىباشند بالاتفاق معتقدند كه این كتاب از تالیفات علامه [2] شریفرضى است و او این توفیق را یافته كه سخنان امام امیرالمؤمنین على (ع) را با سبك و شیوهاى جالب گردآورى و تنظیم نماید . اجازاتى كه علما و محدثان بزرگ به اصحابشان مىدادند [3] دلیل روشن و قاطعى بر صحت این انتساب است . علامه شریفرضى - كسى كه در دنیاى علم و ادب به پارسایى و دقت در راستگویى مورد قبول همگان است . [4] - نیز در كتابهاى متعدد خود این امر را تصریح كرده است . نهج البلاغه مانند قرآن كریم كتاب زنده است و هم چنان میدرخشد و نظر دانشمندان را به خود جلب میكند و به اكثر زبانهای زنده دنیا چون: فارسی، تركی، اردو، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیائی و اسپانیایی و غیره ترجمه شده است.[5] نام نهجالبلاغه نامى كه شریفرضى براى این كتاب برگزیده «نهجالبلاغه» یعنى «راه و روش بلاغت» است زیرا این كتاب درهاى بلاغت را به روى خواننده مىگشاید و طالبان بلاغت را بدان نزدیك مىسازد و نیاز دانشمند و دانشجو را برمىآورد، و گمشده و خواسته بلیغ و زاهد است و از آن روز كه این كتاب گام به عالم فرهنگ و ادب نهاد و توسط شریفرضى به بار نشست، در میان دانشمندان و خطبا و اهل ادب جا باز كرد و بلند آوازه شد و شهره آفاق دانش گردید و ستاره آن در شام و عراق و نجد و تهامه درخشید، و هركجا كه رفتبا استقبال مردم مواجه گردید و در مراكز علمى به درس و بحث از آن پرداختند زیرا علاوه بر معناى ارزنده و محتواى علمى و عمیق همهجانبه و درهاى حكمت و دانش، داراى الفاظ و نگارشى بسیار بدیع و زیبا و سبك و شیوهیى هماهنگ و عالى است كه در اوج نثر عربى قرار گرفته است . [6] ویژگی های نهج البلاغه نهج البلاغه این اثر ماندگار و بی نظیر را می توان از جهات مختلفی مورد دقت ، شناخت و بررسی قرار داد. اوصاف و ویژگی های این مجموعه بی بدیل را در این نوشتار مختصر نمی توان شناخت، اما به لحاظ اختصار، به شاخصها و ویژگی های مهم آن اشاره می شود: 1. كلامی فوق كلام انسانها و پایین تر از كلام خدا و در حقیقت، كلماتی گهربار از امام معصوم حضرت مولی الموحدین امام علی(علیه السلام) 2. جامعیت نهج البلاغه، به گونه ای كه همانند قرآن، به عنوان انواری از آن، به تمام مسائل دنیوی و اخروی پرداخته است 3. اوج فصاحت و بلاغت بی نظیر 4. در بردارنده رسالتی جاودانه و جهانی پس از قرآن، جهت هدایت بشریت 5. جاذبه خاص نهج البلاغه برای همگان 6. مصون از هرگونه ضعف، خطا وتحریف 7. ارزش والای پیام های نهج البلاغه 8. عدالت خواهی و ظلم ستیزی منحصر به فرد 9. و... . محتوای نهج البلاغه نهجالبلاغه اثری است كه باید با آن زیست و تنفس كرد. روح را با آن همدم ساخت و با آن نبض و قلب را به تپش در آورد، تا معانی آن در عمق جان بنشیند و بتوان دنیاهای آن را وارد شد و سرزمینهایش را فتح كرد. هرچند رسیدن به قلهی رفیع معرفت علی(ع) حتی در حوزه نهجالبلاغه بر كسی میسّر نیست و ضعف ما حكم میكند كه نمیتوان تمام دنیاهای زهد و تقوا و عبادت و عرفان و حكمت و فلسفه و پند و موعظه و ملاحم و مغیبات و سیاست و مسؤولیتهای اجتماعی، حماسه، شجاعت و دیگر زوایای نهج البلاغه را وارد شد و این اقیانوس بیپایان را شناخت. نهجالبلاغه از نظر محتوایی به مسائل گوناگون اعتقادی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی پرداخته است و در قالب خطبهها، نامهها و حكمتها به پرسشها و مسائل عرصههای مذكور پاسخ داده است. نهجالبلاغه در مسائل اعتقادی به آفرینش جهان و انسان و جانوران، هدفدار بودن خلقت انسان،[7] معرفت حق تعالی[8] وحدت حق تعالی[9]، هدف فرستادن پیامبران[10]، هدف بعثت پیامبر اكرم(ص) [11]، استمرار رسالت با قرآن و عترت[12] و فرجام و رستاخیز،[13] پرداخته است. امام علی(ع) در نهجالبلاغه، به مسائل اقتصادی نیز پرداخته است و مسئولیّت انسان را نسبت به سرزمینها و چهارپایان[14] و ارج نهادن به كار و تلاش انسان و بهرهمندی از حاصل دسترنج خویش[15] و ضرورت آبادانی سرزمینها[16] و ذخیرهسازی ثروت[17] و توصیههایی مربوط به بیتالمال و عدالت اجتماعی و فقر زدایی و رهنمودهای اخلاقی به ثروتمندان و برنامههای اقتصادی و وظایف فردی نیازمندان و وظایف دولت و جامعه را بیان كرده است.[18] بخش دیگری از فرمایشات امام علی(ع) به مسائل سیاسی و حكومتی اختصاص دارد. امام(ع) در این ساحت، به وظایف كارگزاران و استانداران، نویسندگان، ارتش و نیروها و سران نظامی، روشهای دریافت مالیات و اصول كشورداری پرداخته است.[19] ساحت دیگر نهج البلاغه، مسائل اخلاقی و تربیتی است. كه امام(ع) بر مبنای جهانبینی توحیدی، آنرا استوار ساخته است. اخلاق فردی در نهجالبلاغه، دانش اندوزی توأم با عمل، بی اعتنایی به زخارف دنیوی، آزادگی و ظلم ستیزی، نظم و حسابرسی در امور را تبیین نموده است و اخلاق اجتماعی نیز به خوش خلقی و انسان دوستی، انصافورزی با مردم و مانند اینها اشاره كرده است.[20] مسائل عبادی و معنوی مانند سیمای عابدان شب زندهدار، انگیزههای گوناگون در عبادت، حالات و مقامات عابدان و تأثیر عبادت در زوال گناه نیز در نهجالبلاغه مورد توجه جدی قرار گرفته است[21]. رویكرد علی(ع) در سراسر سخنانش بر مبنای عدالت است؛ همانگونه كه فرمود: عدالت، زندگی است. [22] علی(ع) از آن بسیار افرادی نبود كه در سخن، از حق دم میزنند، ولی در عمل از آن سرمیپیچند؛ [23] زیرا حق، در مقام سخن گستردهترین پهنا را داراست ولی در مقام اجرا و عمل بدان، در تنگنایی بیمانند است؛[24] یعنی در مقام سخن، به آسانی میتوان حق و عدل را ستود و از آن دم زد، ولی عمل كردن بدان، بسیار دشوار و مشكل است. جامعیت و علم بی كران در نهج البلاغه نهج البلاغه كتابی است كه برخلاف سایر كتب روایی و حدیثی، پای را از دایره معتقدان به تشیع و بلكه دین اسلام، فراتر نهاده و بسیاری از دانشمندان سایر ادیان و مكاتب را به خود جذب كرده است.[1] دكتر طه حسین مصری فقط وحی و كلام خدا را بالاتر از سخن حضرت قرار میدهد و به قول ابن ابی الحدید معتزلی نیز سزاوار است تمام سخن شناسان عرب در برابر كلمات امام ـ علیهالسلام ـ سجده كنند. به نظر میرسد یكی از عوامل تأثیرگذار در این زمینه، گستردگی و عمومیت مباحثی باشد كه در خطبهها و نامهها و نیز كلمات قصار، مورد اشاره امیرالمؤمنین علی ـ علیهالسلام ـ قرار گرفته است. عناوین و موضوعات مطرح شده این كتاب آن چنان گسترده و متنوع است كه به سختی میتوان همه آنها را در چند بخش كلی قرار داد. شهید مطهری عناوین كلی این كتاب شریف را در 14 موضوع كلی دسته بندی كرده است. البته ایشان در صدد ارائه تحقیقی جامع در این زمینه نبودهاند. به علاوه كه عناوین مورد نظر ایشان بیش از حد كلی هستند، مثل الهیات و ماوراء الطبیعه یا موعظه و حكمت، و یا اسلام و قرآن، كه بدون تردید قابل تفكیك به عناوینی بسیار جزئیتر میباشند.[2] ولی دانشمندان دیگری كه تلاشی در این مسیر داشتهاند، موضوعات را به نحو دیگری شكل دادهاند. مثلاً كتاب «الدلیل علی موضوعات نهج البلاغه» در تحت هفت عنوان كلی 132 موضوع، و كتاب «المعجم الموضوعی لنهج البلاغه» 604 موضوع را در 22باب برشمردهاند. در كتاب «تصنیف نهج البلاغه» نوشته لبیب بیضون موضوعات كتاب تحت 376 عنوان گرد آمدهاند.[3] علامه تستری در كتاب سترگ «بهج الصباغه» 67 عنوان ذكر كرده است. كتاب «الهادی» دارای 625 موضوع است و برخی از محققین نیز معارف این كتاب را در 300 موضوع اساسی تنظیم كردهاند.[4] دكتر صبحی صالح محقق لبنانی نیز در پایان نهج البلاغه، حدود 245 موضوع را به عنوان موضوعات عامه دستهبندی كرده است، به علاوه كه عناوین مربوط به مسائل شرعی و اعتقادی و مسائل اجتماعی و مطالب فلسفی و كلامی را نیز از هم تفكیك و دستهبندی كرده است.[5] در پایان ترجمه محمد دشتی از نهج البلاغه نیز فهرستی موضوعی با بیش از 1400 عنوان كلی آمده[6] و در مقدمه همین كتاب نیز، به كتاب «فرهنگ معارف نهج البلاغه» اشاره شده كه حاوی پانزده هزار عنوان كلی و جزئی است.[7] نگاهی به كتابهای منفرد و تكنگاریها نیز در این مورد میتواند نماینده تنوع موضوعی این كتاب بزرگ باشد؛ حكمت نظری و عملی، الهیات، دنیا، جاهلیت، جهاد، خوارج، جامعه، حكومت اسلامی، صفات جمال و جلال خدا، زن، امامت، سیمای قرآن، نظرات سیاسی، شهادت، مثلها، و ... عناوین برخی از كتابهایی هستند كه محور تحقیق در همه آنها نهج البلاغه بوده است.[8] این نوع از اختلاف نظرها و ناتوانی از ارائه یك دستهبندی جامع و همه پسند، خود گواه این است كه معارف مطرح شده در نهج البلاغه بسیار گستردهتر از آن است كه بتوان آنها را در گروهبندیها معمولی علمی جای داد. با نگاهی گذرا به عناوین خطبهها و نامهها و نیز كلمات قصار حضرت نیز میتوان به وسعت دایره علوم و معارف این كتاب راهی گشود. به عنوان مثال در خطبه اول نهج البلاغه میتوان این عناوین را مشاهده نمود؛ توحید و ذات و صفات الهی، كه حاوی بلندترین معارف فلسفی و توحیدی است، كیفیت آفرینش جهان هستی، معارفی درباره فرشتگان، داستان خلقت آدم ـ علیهالسلام ـ، فلسفه بعثت انبیاء، خصوصیات پیامبر اسلام ـ صلی الله عَلیهِ وَ اله و سَلَم ـ، قرآن شناسی، و فلسفه تشریع حج، كه البته این موارد عناوین كلی مطرح شده در این خطبهاند و جوینده تشنه كام، با دقت در عبارات هر بخش از این خطبه در زمینههای دیگر نیز زلال معرفت را در كام خود خواهد یافت. چنان كه حضرت در داستان حضرت آدم ـ علیهالسلام ـ، هم شیطان را معرفی میكنند و هم شیوههای فریب او را و هم به ویژگیهای حیات زمینی اشاره میكنند.[9] همین گستردگی و تنوع موضوعات در سایر خطب و نامهها نیز به چشم میخورد. خطبه 192 كه با نام خطبه قاصعه شناخته شده است، با داستان ابلیس و آدم آغاز شده و سپس حضرت به امتحان الهی در زندگی انسان اشاره میكنند، شیطان و وساوس او و راههای مقابله با او، كبر و مستكبرین، عبرت از گذشته، اشاره به زندگی برخی از انبیاء، ارزش كعبه، نفی تعصبات بیجا، نعمتی به نام نبوت حضرت ختمی مرتبت ـ صلی الله عَلیهِ وَ اله و سَلَم ـ، وحی، و ... نیز همه در همین خطبه آمدهاند. نامه 31 كه خطاب به امام حسن مجتبی ـ علیهالسلام ـ، نوشته شده است، خود گنجینهای است از علوم مختلف، به خصوص اخلاق و علوم تربیتی، نامه 53 خطاب به مالك اشتر كه یكی از معروفترین نامههای نهج البلاغه است، منشوری است راهگشا درباره شیوههای مدیریتی و برخورد با مردم و وظایف حاكمان. زندگی مردم در جاهلیت، امام شناسی، علی شناسی، اخلاق و توصیههای اخلاقی، جنگ و جنگآوری، تاكتیكهای نظامی، دوستی و دوستان، خانواده، جامعه، انسان شناسی، شگفتیهای آفرینش، شرح عجایب خلقت برخی از حیوانات، توصیف عظمت آسمان و ستارگان، شناخت قبائل عرب، ضرورت امامت، حكایت وقایع تاریخی، تحلیل روزگار خود، عدالت، تقوا و صفات متقین، دنیا و دنیا شناسی، مردم شناسی، قضا و قاضی، ایمان، معاد و مجموعه بحثهای مربوط به آن، روانشناسی اقوام و شهرها، خوارج، شبهه و شبهه شناسی و مقابله با آن، بیان احكام علمی و فرعی دین، خبر دادن از آینده، امام زمان ـ عًجَلَ الله تعالی فَرَجَهُ الشریف ـ، معرفی برخی از اصحاب و یاران، ذكر نعمتهای الهی، دعا و روش دعا، نفس و محاسبه نفس، علل انحراف جوامع مختلف قرآن و ویژگیهایش، یاد خدا، آزمایش و امتحان الهی، نفاق و منافقین، عقل و دایره نفوذ و شناخت آن، فلسفه احكام، و صدها عنوان دیگر، از موضوعات مطرح شده در این گنجینه شیعی است.[10] كلمات قصار، نیز خود نیازمند شرحی مفصلند و در این مجمل نمیگنجند. مخاطب در مواجهه با هر یك از این جملات به ظاهر كوتاه، خود را در برابر عظمتی وصف ناشدنی، حقیر میبینند و حیرت او از این همه گونهگونی در دانش، گام به گام و سطر به سطر افزون میشود. روش برخورد با فتنه، عوامل پستی و هلاكت انسان، فیزیولوژی انسان، كیفیت روابط اجتماعی، روش برخورد اخلاقی با دشمن، روابط دوستانه، علل فرار نعمتها، نقش خویشاوندان در عزت و ذلت انسان، رفتار شناسی، زهد، یاد مرگ، صبر، یقین، حكمت، بینیازی واقعی، روانشناسی عاقل و احمق، قلب و راه نفوذ در آن، قضاء و قدر الهی، عبادات، استبداد رأی، روش سئوال كردن، و بالاخره مسئولیت علما، فقط برخی از عناوینی هستند كه در بخش حكمتهای نهج البلاغه جمع آوری شدهاند.[11] بدیهی است در یك مقاله كوتاه ارائه فهرستی گویا و كامل از این موضوعات غیر ممكن میباشد، لذا تلاش ما در واقع پرسهای است بر ساحل اقیانوس علم علوی، كه شمّهای از آن در نهج البلاغه نمود یافته است. علاوه بر تنوع موضوعی در معارف نهج البلاغه وجود دارد. غنا و عمق دانشهایی مطرح شده در نهج البلاغه نیز خود از عوامل جامعیت بخشیدن به این كتاب است، آنچه از زبان حضرت جاری شده است. كلماتی سطحی نیست كه پس از گذشت زمانی چند گرد كهنگی بر آن بنشیند. بلكه امام علی ـ علیهالسلام ـ آن چنان معانی ژرفی را در خود جای دادهاند كه در هر زمان، فهمی نو از آن لازم میآید و شرحی برای درك تعالیم آن حضرت نگاشته میشود. گواه این مدعی تعدّد شروحی است كه در نهج البلاغه نوشته شده است. تا آن جا كه مرحوم علامه امینی 81 شرح را نام میبرند و در الذریعه نیز از 150 شرح ذكر به میان آمده است (ر.ك: مهریزی، همان، ص 163) و آیا تلاش فلاسفه و دانشمندان الهیات میتواند به درك تمامی آنچه در كلمات توحیدی مغرت نهفته است راه یابد!. نكته پایانی، جملهای از حضرت امام خمینی(ره) است كه میفرماید؛ كتاب نهج البلاغه بعد از قرآن، بزرگترین دستور زندگی مادی و معنوی و بالاترین كتاب رهایی بخش بشر است و دستورات معنوی و حكومتی آن بالاترین راه نجات است.[12] خطبه (1) فمن خطبة له عليه السلام يذكر فيها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا يُحْصِي نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَى الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَةِ بَصِيرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً بِلَا رَوِيَّةٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا وَ لَا حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا وَ لَا هَمَامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِيهَا أَحَالَ الْأَشْيَاءَ لِأَوْقَاتِهَا وَ لَأَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا مُحِيطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَكَائِكَ الْهَوَاءِ فَأَجْرَى فِيهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَيَّارُهُ مُتَرَاكِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّيحِ الْعَاصِفَةِ وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَةِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِيقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِيقٌ ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِيحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا وَ أَبْعَدَ منشأها فَأَمَرَهَا بِتَصْفِيقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ تَرُدُّ أَوَّلَهُ على آخِرِهِ وَ سَاجِيَهُ على مَائِرِهِ حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُكَامُهُ فَرَفَعَهُ فِي هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً وَ عُلْيَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُهَا وَ لَا دِسَارٍ ينتظمها ثُمَّ زَيَّنَهَا بزينة الْكَوَاكِبِ وَ ضِيَاء الثَّوَاقِبِ وَ أَجْرَى فِيهَا سِرَاجاً مُسْتَطِيراً وَ قَمَراً مُنِيراً فِي فَلَكٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِيمٍ مَائِرٍ ثُمَّ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِكَتِهِ مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا يَرْكَعُونَ وَ رُكُوعٌ لَا يَنْتَصِبُونَ وَ صَافُّونَ لَا يَتَزَايَلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لَا يَسْأَمُونَ لَا يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْيَانِ وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَى وَحْيِهِ وَ أَلْسِنَةٌ إِلَى رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ وَ السَّدَنَةُ لِأَبْوَابِ جِنَانِهِ وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَةُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْيَا أَعْنَاقُهُمْ وَ الْخَارِجَةُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْكَانُهُمْ وَ الْمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَكْتَافُهُمْ نَاكِسَةٌ دُونَهُ أَبْصَارُهُمْ مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ مَضْرُوبَةٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَةِ لَا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ وَ لَا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِينَ وَ لَا يَحُدُّونَهُ بِالْأَمَاكِنِ وَ لَا يُشِيرُونَ إِلَيْهِ بِالنَّظَائِرِ آغاز آفرينش سپاس و ستايش ويژه خداست كه هيچ زباني از عهده آن برنيايد، و شمارشگران زبردست و ماهر، شمار نعمتهاي او را نتوانند، و تلاشگران پرتوان از اداي حقّ او ناتوانند، و ژرفاي انديشه بر كرانه بيكران او سرگردان است. هيچ حصاري گستره صفات الهي را تنگ نگيرد، و دست و زبان از وصف جمالش درمانَد، و هنگام و پاياني بر آن نباشد. آرامش زمين در پرتو صخرهها خدا آفريدگان را در پرتو قدرت خويش برنهاد، و بادها را پيشقراولان رحمتش پراكند، و با صخرهها لرزش زمين را مهار كرد. فرهنگ شناخت آغاز دين، شناخت خداست، و شناخت راستين، حق باوري و دل بدو دادن است، و باور كامل، پيرايش ذاتش از آلايشِ شرك است، و حقيقت توحيد، اخلاص و ستردن ريا است، و كمال اخلاص، بينش وحدت در ذات و صفات الهي است، كه هر «صفتي» خود شاهد جدايي با «موصوف» است و هر «موصوفي» فريادگر دوگانگي با «صفت». پس آن كه خداي سبحان را چنين به وصف آرد، همسنگ آدميانش ساخته است، و آن كس كه همتايي براي او بيند، ذات پاك الهي را دوگانه ديده است. و دوگانگي در حكم تجزيه اوست و تجزيه خداوند يعني نشناختن او. و آن كس كه خداي را در «سويي» بيند و بدو اشاره كند، او را محدود ديده و در شمار آفريدگان شمرده است. و آن كه بپرسد خدا در كجاست و يا قلمرو حكومتش تا كجاست، وابسته آنجا قرارش داده و بخشي از هستي را از حضور او غايب ديده است. عالم محضر خداست «هست» يي كه غبار پديدگي بر دامن كبريايش ننشسته و از مرز عدم ظهور ننموده است. او با همه پديدگان است ولي ناپيوسته، و جداي از آنهاست، نه چون بيگانه. انجام امور به دست اوست امّا نه در محدوده «ابزار» و «حركتها». «بينا» ست از آنگاه كه «نگرش سويي» نبوده است. «يكتا» ست چون والاتر از آن است كه آفريدهاي دمساز او گردد و فقدانش دلتنگي آرد. آفرينش بيالگوست، و آفريدگار بيدستيار، و آفريدگان در مناسبترين جايگاه خداوند آفريدگان را از آغاز، بيهيچ «جولان انديشه» و بهرهوري از تجربه، پي افكند و نيازي به حركت جديد در ذات خود و يا «همامهاي» از فراسوي آن نداشت. هر چيز را به هنگام آورد، و دوگونگان را همگون ساخت، و هر پديده را سرشت ويژه داد و بدان پايبند كرد. او پيش از آفرينش، آفريدگان را ميشناخت و از زير و بم اين شعرِ ناسروده آگاه بود و بر جزئيّات و جوانب و انجام آن محيط. آفرينش فضا، آغاز آفرينش جهان خداي سبحان مجموعهاي از فضاي نامتناهي و كرانههاي بيكران و فشار هوا را آفريد، و آبي موّاج و پرخروش را در آن روان ساخت و اين امواج را بر گرده تندبادي سخت برنشاند. فرمان ايزدي آب را از فروپاشي بازداشت و در چارچوب و مرز خود نگه داشت، و چنين شد كه فشار هوا، آب را در بستر خود تنگ گرفت. نقش امواج باد و تلاطم آب در آفرينش آنگاه خداي پاك، تودهاي از باد سخت و مداوم را كه تنها موج آفرين بود، از خاستگاهي دور برانگيخت و آن را فرمان داد كه آبهاي برهم انباشته را درهم آميزد و امواج آن دريا را بپراكنَد و به شدّت چون مشك متلاطم به حركت آورَد و چونان كه در فضا ميوزد، طومار آب را درهم پيچد بدانسان كه همه اجزأِ آب ممزوج گردد و ساكن و متحرّك آن به هم آيد، تا چون كوهي بلند سر برآورد و از فراز آن توده كف پديد آمد. چگونگي آفرينش آسمانها و خداوند كفها را در هوايي گسترده و فضايي باز بالا برد و در كارگاه عظيم و نامريي آفرينش، هفت آسمان را زيبا و به هنجار آفريد زيرين آنها چون موج مهار شده و فرازين، بامي محفوظ و بر افراشته در حالي كه هيچ پايهاي آنها را بر دوش نگرفته و هيچ ميخ و رشتهاي آنها را به نظام نياورده است. ستارگان آرايش آسمانند آنگاه خداي عزيز آسمان را با زيور ستارگان و نور درخشان بياراست و خورشيد تابان و ماه نور بخش را در سپهر گردون كه در تحرّك و سير و دَوَران بود، بيفروخت. آفرينش فريشتگان خداوند بلنداي آسمان را جايگاه فرشتگان خود ساخت و از گونهگونشان آكند: گروهي سجده گزارند كه به ركوع برنخيزند. برخي معتكف آستان ركوعند كه به قيام نپردازند. سه ديگر ايستاده نيايشگرند و از راز گويي با خدا آزرده و ملول نگردند و آنان را خواب و بيهوشي و فراموشي در نگيرد. دستهاي امين وحي خداوند، و پيام رسان به سفيران او، و پيك فرمان و قضاي الهياند. ديگر گروه، محافظان بندگان و پاسداران بهشتاند. ديگر آنان كه اعماق زمين را زير پا دارند، و از فراسوي آسمانها برترند، و در اقطار زمين نگنجد، و دوشهاشان پايگاه عرش الهي است، و بالهاشان فروتنانه آن را به پرواز آرد، و حجابهايي از عزّت و قدرت الهي، از ديگر فرشتگان ممتازشان ساخته است. آنان پروردگار را در پرده پندار نبينند، و سيماي آفريدگان را بر جمال ذاتش سايه نزنند، و «اوج» بينهايت را در «بُعد» مكان محدود نسازند، و با همتاسازي بدو اشارت نكنند. از همين خطبه است در صفت آفرينش آدم - درود خدا بر او- آفرينش انسان آنگاه خداي سبحان گزيدهاي از گونهگون خاك هموار و ناهموار، و حاصل خيز و شورهزار زمين را برگرفت و آب بر آن فرو پاشيد و به نهايت درهم آميخت تا آماده گشت، پس تنديسي پديد آورد با همه اندامها و پي و بندها. در پرتو مهر ايزدي، پيكره نخستين انسان، راست قامت و سنگسا شد تا آن روز كه در دفتر تقدير رقم خورده و مهلتي كه در علم الهي گذشته است. طلوع مهربان و نوازشگر روح خدا كالبد بيجان آدم را هستي بخشيد و انسان در وجود آمد با ذهني جوّال، و فكري كار ساز، و اعضايي كه در خدمت دارد، و ابزاري كه كارگزار اوست، و شناختي كه حق را از باطل جدا سازد و نيز چشيدنيها و بوييدنيها و رنگها و ديگر چيزها را از هم. نيز گونهگون رنگها را چون سرخي خون و سياهي موي در طبيعت وي نهاد، و همانندهايي از يك جنس چون استخوان سخت و نرم، و ناسازگاريهايي چون آب و آتش، و اخلاط ناهمگون چون گرمي و سردي، خشكي وتري، و غمگني و خوشحالي را بدو بخشيد. انسان، امانت الهي خداوند از فريشتگان خواست تا اداي امانت و وفاي به وصيّت او كنند و در برابر آدم به سجده در آيند و كرامت و برتري او را به جان پذيرا شوند، و چنين فرمود: «بر آدم سجده بريد». همگان به خاك در افتادند جز ابليس كه آتش غرور خرمن جانش بسوخت، و سيه روزي بر او چيره گشت، و زايش از آتش را به خود باليد، و آفرينش از خاك را بكاهيد، و از محراب اطاعت حق سر بر تافت. خداوند او را مهلت داد تا در فرصت اختيار، سزاوار خشم الهي گردد، و روزگار بلا و رنج خويش به پايان برَد، و وعده پروردگار به انجام رسد. و چنين فرمود: «بيترديد تو از مهلت يافتگاني البتّه تا آن روز كه مقدّر باشد». سرگذشت انسان آنگاه خداي سبحان، آدم را در زندگي گشاده، و سايهسار آرام و امنِ مينو اقامت داد و از ابليس و دشمنيهاي وي برحذر داشت. امّا ابليس بر جاودانگي آدم در بهشت و انس او با بهشتيان رشك برد و از درِ نيرنگ، به دشمنكامي با او برخاست، و سوگمندانه «لشكر شك»، «سپاه يقينِ» او را درهم شكست، و پولادين اراده «تعبّدِ» آدم به سستي «توجيه» گراييد، و آرامشِ ايمان او به وحشت مجازات بدل گشت، و سرانجامِ غرور شرمندگي شد. بازگشت انسان به زمين خداي مهربان بر درماندگي آدم رحمت آورد و راه توبه بر او بگشاد و گلواژه رحمت در دهانش نهاد و او را وعده بازگشت به مينو داد، و چنين مقدّر شد كه آدم به جايگاه رنج و زايش نسل فرود آيد. اوّلين انسان، اوّلين معلّم خداوند از گل بُن آدم، پيامبران را گلچين كرد، و در پاسداري از گلشن وحي و گل بانگ رسالت از آنان پيمان گرفت تا اداي امانت كنند آنگاه كه بيشتر آفريدگان، عهد خدا شكستند و حقّ او نشناختند و براي او همتايان ساختند، و اهريمنان با نيرنگ، راه شناخت او بستند و مردم را از نيايش او بريدند. اهداف پيامبران در اين هنگامه، خداوند سفيرانش را بر اساس زمانبندي مناسب و ويژه به سوي مردم گسيل داشت تا استعدادهاي نهفته آفريده را در آنان بشكفند، و ميثاق فطرت الهي را عينيّت بخشند، و نعمت فراموش شده او را به يادشان آرند، و با رساندن پيام حق، راه هر گونه عذري را سدّ كنند، و گنجينههاي خرد را از اسارت خرافات و اوهام آزاد سازند، و نشانههاي قدرت الهي را به ديد مردم نشانند از: نيلگون گنبدِ برافراشته، و گاهواره زمين كه برنهاده، و توشه تأمين كننده زندگي، و مرگ بر هم زننده اين هستي، و رنجها و بيماريهايي كه فرسودهشان سازد، و رخدادهايي كه همواره بر سرشان ريزد. مشتركات قرآن و نهج البلاغه قرآن كتاب هدایت و روشنگری است و نهجالبلاغه نیز تالی تلو قرآن كریم میباشد. محتوای این گوهر گرانبها، همواره به دنبال یك هدف مشترك میباشند. مطالب و موضوعاتی كه در قرآن و نهج البلاغه به طور مساوی و با یك مضمون بیان شده است عبارتند از: 1ـ حمد و ستایش خداوند قرآن مجید و نهج البلاغهی شریف، بعد از تسمیه با كلمه «الحمدلله» آغاز میشوند كه عین این كلمه بیست و دو مورد در قرآن و سی و یك مورد در نهجالبلاغه آورده شده است؛ به علاوه تركیبهای دیگری كه مفید این معنی باشد، بیشتر از این مقدار است تا دستوری باشد برای مردم كه در ابتدای خطابه خود، منعم و رازق خویش را ستایش كنند و متذكّر عظمت و جلال او در ضمن صفاتی كه بعد از این كلمه بیان میشود، بشوند؛ چنانكه علی ـ علیه السَلام ـ میفرماید: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتاحاً لِذِكْرِهِ.»[1] یعنی سپاس سزاوار خداوندی است كه سپاسگزاری را كلیدی جهت یادآوری خود قرار داد. و چون علمای بیان الف و لام كلمه «الحمدلله» را استغراقیه و لام جر را مفید اختصاص دانستهاند، معنی این كلمه این است: «به طور كلی هر گونه ستایش مختص خداوند است». از بیان شیخ توسی در تفسیر تبیان پیرامون آیات اول سوره انعام، استفاده میشود كه صفاتی كه بعد از كلمه الحمدلله ذكر میگردد، علّت امر به تحمید بندگان و مانند «دعوی الشییء ببینه و برهان» است. شیخ جلیل بعد از ذكر آیه « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ»[2] میگوید: «اخبر الله تعالی فی هذه الآیه ان المستحق للحمد من خلق السموات و الارض»[3] یعنی خداوند متعال در این آیه خبر میدهد كه سزاوار ستایش كسی است كه آسمانها و زمین را آفریده و تاریكیها و نور را قرار داده است. و ملاّ عبدالله ـ مؤلّف حاشیه معروف در منطق ـ نیز به این معنی تصریح كرده و آن را از لطایف كلام شمرده است و نیز در علم معانی و بیان خلاصه این مطلب را به این عبارت بیان میكند: «تعلیق الحكم الوصف یشعر بعلیه مأخذ الاشتقاق.» بنابراین میتوان گفت معنی آیه « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلى كَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ»[4] این است كه چون خداوند ما را بر بسیاری از بندگان با ایمانش برتری داد، سزاوار است كه او را ستایش كنیم. معنی آیه شریفه « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ»[5] این است كه چون خداوند قرآن را بر بندهاش محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ فرو فرستاد، سزاوار ستایش است. همچنین در جمله نهج البلاغه «اَلْحَمْدٌلِلَّهِ النّاشِرِ فِی الْخَلْقِ فَضْلَهُ وَ الْباسِطِ فیهِمْ بِالْجُودِ یَدَهُ»[6] معنی این است كه چون خداوند احسانش را بر مردم پراكنده و همه را مشمول بخشش خود قرار داده است، سزاوار ستایش است. به طوری كه در قرآن و نهجالبلاغه تفحّص و استقصا نمودیم، حمد و ستایش الهی در شش مورد آورده شده است. 1ـ در موقع بیان نعمتی از نعم الهی مانند سه مثال سابق. 2ـ هنگام ذكر صفات الهی مانند آیهیی كه از شیخ توسی در تفسیر تبیان بیان شد. 3ـ زمان تذكر نعمت و احسانی كه از جانب خداوند به انسان ارزانی شده است مانند آیه «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِیلَ»[7] 4ـ موقعی كه بلا و مصیبتی از انسان دفع شود، مانند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحُزْنَ؛ (فاطر/ 34) سپاس خدایی را سزاست كه اندوه را از ما برد.» 5ـ در اوقات مخصوصی از شبانه روز مانند آیه: «وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ؛ (ق/ 39)» 6ـ ستایش در همه اوقات به صورت صنعت تأبید مانند: « الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّما وَقَبَ لَیْلٌ وَ غَسَقَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّما لاحَ نَجْمٌ و خَفَقَ؛ (خطبه 48)» سپاس خداوندی را سزا است تا هر زمان كه شب فرا رسد و تاریكی فراگیر شود و هرگاه كه ستاره هویدا و پنهان گردد. 2ـ دین پسندیده خدا، اسلام است «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ؛(آل عمران/ 19) همانا دین نزد خدا اسلام است.» «وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرِینَ؛ (آل عمران/ 85) كسی كه غیر از اسلام دینی را بجوید، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانكاران است.» «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً؛ (مائده/ 3) امروز دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را دین شما انتخاب كردم.» «ثُمَّ اِنَّ هذَا الْاِسْلامَ دینُ اللِه الَّذِی اِصْطَفاهُ لِنَفْسِهِ وِ أِصْطَنَعَهُ عَلی عَیْنِهِ؛ (خطبه 189) این اسلام، دین خدا است و آن را برای خود برگزیده و به نظر عنایت خویش پرورده است.» «فَمَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْاِسْلامِ دیناً تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ وَ یَكُنْ مَا بُهُ اِلَی اَلْحُزْنِ الطَّویلِ وَ الْعَذابِ الْوَبیلِ؛ (خطبه 160) كسی كه غیر از اسلام دینی جوید، بدبختی و تیره، روزیش ثابت میگردد و رشته او گسیخته میشود و بر او سخت میافتد و بازگشت او به اندوه بسیار و عذاب دردناك است.» بیان: دین در لغت به معنی جزا و پاداش است، مانند آیاتی كه كلمه دین در آنها مضاف الیه یوم گشته است، چون «مالِكِ یَوْمِ الدِّینِ»[8]؛ به معنی اطاعت و انقیاد است مانند آیه «ما كانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِكِ»[9]. ولی اكنون كه میگوییم دین، به معنی قوانین و مقررات خاصی است كه ازجانب خداوند توسط یكی از پیغمبران بری سعادت بشر نازل گشته است؛ چنانكه در آیه شریفه: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِینِ الْحَقِّ»[10] در این معنی به كار رفته است. اما اسلام به معنی دخول در سلامت است زیرا شخص به بركت اسلام، عقاید و حیثبات خود را در دنیا و آخرت در حصار محكم و استوار الهی از گزند و شرور، سالم نگه میدارد؛ یا به معنی تسلیم و انقیاد است و این معنی از آیات بسیاری استیناس[11] میشود مانند: «فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الُْمخْبِتِینَ؛ (حج/ 34) خدایتان خدای یگانه است، مطیع او شوید و فروتنان را مژده بده.» و به ملاحظه همین معنی شریعتهای گذشته را قرآن مجید، اسلام نام نهاده است مانند: «إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ وَ وَصَّى بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بُنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛ (بقره/ 131) زمانی كه پروردگار ابراهیم به او گفت: اسلام آور. گفت: به پروردگار جهانیان اسلام آوردم و ابراهیم همین طریقه را به پسران خویش و یعقوب سفارش كرد ای فرزندان من خدا این دین را برای شما برگزید، نمیرید مگر آنكه مسلمان باشید.» 3ـ پیغمبر اسلام در زمان فترت، مبعوث شد «یا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ؛ (مائده/ 19) ای اهل كتاب فرستاده ما در دوران فترت پیغمبران، به سوی شما آمد كه حق را برای شما روشن كند.» «اَرْسَلَهُ عَلی حینِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ وِ طُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الْاُمَمِ؛ (خطبه 88 و 157) خداوند پیغمبرش را در زمان فترت رسولان و خواب طولانی امٌتها فرستاد.» بیان: «فترت» در لغت به معنی انقطاع و سستی در كار است و در آیه شریفه به اتّفاق جمیع مفسّرین مراد انقطاع وحی و فاصلهیی است كه بین آمدن پیغمبران حاصل میشود و در اینجا مقصود فاصلهیی است كه بین حضرت عیسی و پیغمبر خاتم ـ صلّی الله علیه و آله ـ رخ داد كه حدود 600 سال بوده است و ذكر این مطلب در آیه برای امتنان و اتمام حجّت خداوند بر بندگان است تا نگویند چرا بعد از این مدت طولانی برای ما راهنما و پیغمبری نفرستادی. چنانكه این معنی از ذیل آیه شریفه و خطبه مباركه نیز ظاهر میگردد. 4ـ قرآن را با ترتیل قرائت كنید در سوره مزمل خداوند متعال بعد از آنكه به پیغمبر اكرمش امر به قیام لیل میكند، میفرماید: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً؛ (مزمل/ 4) و قرآن را با ترتیل بخوان.» علی ـ علیه السّلام ـ در خطبه «همام» كه صفات متقین را ذكر میكند، میفرماید: «اَمَّا اللَّیْلُ فَصافّونَ اَقْدامَهُمْ تالینَ لِاَجْزاءِ الْقُرانِ یُرَتِّلُونَهُ تَرْتیلاً؛ (خطبه 184) چون شب شود برای نماز برپا میایستند، آیات قرآن را با ترتیل میخوانند.» بیان: «ترتیل» را مفسرین شمرده شمرده و بدون شتاب خواندن، معنی میكنند به طوری كه كلمات و حروف از یكدیگر جدا و متمایز باشد. ولی با تأیید روایات دیگر میتوان گفت كه مقصود از «ترتیل» خواندن با اندیشه و تأمّل است كه در صورت عجله و تند خواندن میسّر نمیشود. 5ـ خلقت انسان، بیهوده نیست «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ؟؛ (مؤمنون/ 115) مگر پنداشتید كه ما شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما بازگشت نمیكنید؟» «فَاِنَّ اللهَ سُبْحانَهُ لَمْ یَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُكْكُمْ سُدًی؛ (خطبه 85) خداوند شما را بیهوده نیافریده و مهمل رها نكرده است.» اجمال و تفصیل قرآن و نهج البلاغه قال رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ انی تارك فیكم الثقلین كتاب الله و عترتی. آری قرآن و نهج البلاغه دو گوهر گرانبهائی هستند كه هر دو مكمل یكدیگر و چراغ هدایت و روشنگری هستند. در قرآن كریم و نهج البلاغه موارد بسیاری است كه در یكی این دو كتاب ارزشمند، مباحثی به نحو اجمال بیان شده و در دیگری به نحو تفصیل آمده است كه در اینجا با رعایت اختصار، مواردی از آن ذكر میشود: 1ـ وحدانیت خدا «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ؛ (اخلاص/1) بگو او خدای یگانه است.» «الْأَحَدِ لا بِتَأْویلِ عَدَدٍ؛ (خطبه 152) خدا یكی است بدون برگشت به عدد.» «ما وَحَّدَهُ مَنْ كَیَّفَهُ؛ (خطبه 228) كسی كه كیفیت برای خداوند ثابت كند، خدا را یكتا نشناخته است.» «وَ التّوْحیدُ اَنْ لا تَتَوَهَّمَهُ؛ (حكمت 462) یكتا دانستن خدا این است كه او را به وهم و اندیشه در نیاوریم.» «كُلُّ مَسَمًّی بِالْوَحْدَهِ غَیْرُهُ قَلیلٌ؛ (خطبه 64) هر نامیده شده به «یكی» غیر از خدا، كم است.» بیان: كلمه «واحد» در چند معنی به كار میرود: 1ـ واحدی كه مبدأ كثرت است و كم متصل و منفصل را به وسیله آن تقسیم میكنند و خلاصه آن یك كه بعدش دو، سه و چهار شمرده میشود كه خداوند واحد به این معنی نیست زیرا اولاً: خدا یكی است كه ثانی و ثالث ندارد؛ ثانیاً: از اوصاف این معنی قلت و كمی است یعنی دو و سه و چهار بیشتر از آن است و خداوند موصوف به قلت نمیشود زیرا تمام اوصاف كمالیه در ذات باری به نحو اتمّ و اكمل موجود است. علی ـ علیه السّلام ـ در عبارت اوّل و پنجم مذكور به این معنی اشاره فرموده و چنین وحدتی را از خداوند نفی نموده است. 2ـ وحدت نوعیّه و جنسیّه كه آن وحدت مبهمهییست كه انواع و اجناس ممكنات را به آن موصوف میسازند و میگویند ابهام در جنس، اشدّ از ابهام در نوع است و میگویند انسان یك نوعیست و غنم نوع دیگر و حیوان یك جنس است و جوهر جنس دیگر. 3ـ وحدت به نوع و وحدت به جنس، چنان كه میگوییم زید یكی از افراد انسان و انسان یكی از انواع حیوان است و واضح است كه خداوند متعال نه جنس است و نه فصل تا واحد به معنی دوم باشد و نه مندرج تحت نوع و جنسی تا واحد به معنی سوم باشد زیرا تمام این معانی از خصایص ممكنات است. 4ـ وحدت اعتباریهییست كه برای شیء ذات، اجزایی فرض شود و سلب این معنی از ذات باری در كمال وضوح است. علی ـ علیه السّلام ـ در حدیث دیگری كه در روز جنگ جمل به اعرابی سایل از معنی توحید القا نموده، فرموده است: «واحد بودن خداوند چهار معنی دارد كه دو معنی از آنها درباره خداوند روا نیست و دو معنی دیگر روا و صحیح است. اما آن دو معنی كه درباره خدا روا نیست، اول: واحدی است كه از باب اعداد باشد، این معنی نسبت به خدا روا نیست زیرا چیزی كه ثانی ندارد، در باب اعداد داخل نمیشود. نمیبینی كه خداوند كسی را كه او را ثالث ثلاثه گفته، كافر دانسته است (اشاره به عقیده نصاری است نسبت به الوهیت حضرت مسیح و به موضوع حلول)؛ معنی دوم آن است كه مردم، واحد میگویند و مرادشان نوع و جنس است. این معنی هم درباره خداوند روا نیست زیرا كه لازمه این معنی تشبیه نمودن خالق به مخلوق است و خداوند متعال از تشبیه منزّه است. و اما آن دو معنی واحد كه درباره خداوند صحیح است: اول این است كه در اشیاء، شبیه و مانندی برای او پیدا نمیشود. دوم اینكه نه در مرتبه وجود و نه در مرتبه عقل و وهم، قابل تقسیم نیست.» [1] در عبارت سومی كه از نهج البلاغه ذكر شد «وَ التَّوْحیدُ اَنْ لا تَتَوَهَّمَهُ» به معنی چهارم این روایت اشاره میفرماید و اما درباره جمله «ما وَحَّدَهُ مَنْ كَیَّفَهُ» میگوییم اگر برای خداوند كیفیتی ثابت شود اعم از كیفیات محسوسه یا استعدادیه یا نفسانیه یا كیفیات مختعمه به كمیات تمام اینها عوارضی باشند كه از محل و موضوع مستغنی نیستند و این اعراض، نعت و صفاتی برای محل منعوت[2] و موصوف خود میباشند و لازمه اتّصاف، اقتران است و لازمه اقتران، تثنیه كه منافی با توحید است؛ چنانكه در نهج البلاغه میفرماید: «فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سُبْحانَهُ فَقَد قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ»[3] 2ـ بهشت پاداش ایمان و عمل صالح است «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ وَ لا یُظْلَمُونَ نَقِیراً؛ (نساء/ 124) هركس از مرد و زن كارهای شایسته كند و مؤمن باشد به بهشت درآید و به قدر رشته هسته خرمایی ستم نبیند.» «... وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّهُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ (اعراف/ 43) اهل بهشت را ندا كنند كه این بهشت را به پاداش اعمالی كه میكردهاید، به دست آوردهاید.» قرآن مجید از مردمی كه نماز را تباه كرده و پیر و هوسها شدهاند، استثنایی نموده، میفرماید: «إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ وَ لا یُظْلَمُونَ شَیْئاً؛ (مریم/ 60) مگر آنها كه توبه كرده، ایمان آورده، كار شایسته كردهاند، آنها به بهشت درآیند و هیچگونه ستم نبینند.» «... وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها...؛ (نساء/ 13) و هر كس خدا و پیغمبر را فرمان برد خدا او را به بهشتهایی درآرد كه جویها در آن روان است.» «أَلْفَرائِضَ! الْفَرائِضَ! أدُّوها اِلَی اللهِ تُؤَدِّكُمْ اِلَی الْجَنَّهِ؛ (خطبه 166) واجبات را بجا آورید. واجبات را بجا آورید، آنها را برای خدا انجام دهید تا شما را به بهشت رساند.» «... أَلا وَ ِإَّن التَّقْوی مَطایا ذُلُلٌ حٌمِلَ عَلَیْها أَهْلُها وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَها فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّهَ؛ (خطبه 16) تقوی مانند شترهای رامی است كه صاحبشان بر آنها سوار شده و مهارشان را به دست دارند و ایشان را به بهشت وارد میسازند.» «فَاِنَّ التَّقْوی فیِ الْیَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجَنَّهُ وَ فی غَدٍ الطَّریقُ اِلیَ الْجَنَّهِ؛ (خطبه 233) تقوی در امروز پناه و سپر است و فردا راه بهشت.» «... فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَی الْجَنَّهِ مِنْ عامِلِها ...؛ (نامه 27) چه كسی به بهشت نزدیكتر است از كسی كه كار بهشت كرده است؟» در وصیّتی، آن حضرت بعد از مراجعت از جنگ صفّین راجع به ماترك و دارایی خویش چنین فرموده است: «هذا ما أَمَرَ بِهِ عَبْدُاللهِ عَلِیُّ بْنُ أَبیطالِبٍ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ فیِ مالِهِ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللهِ لِیُولِجَنی بِهِ الْجِنِّهَ وَ یُعْطینی بِهِ الأَمَنَهَ؛ (نامه 24) این است آنچه كه بنده خدا علی بن ابیطالب پیشوای مؤمنین نسبت به دارایی خود دستور داده است برای خشنودی خدا و برای اینكه مرا به بهشت درآورد و آسودگی عطا فرماید.» بیان: در قرآن و نهج البلاغه آیات و عبارات بسیار دیگری نیز به این مضمون وارد شده است كه در تمام آنها، بهشت را تنها پاداش عمل صالح، تقوی، ترس از خدا، اطاعت خدا و رسول و امثال این عبارات كه همه متضمن یك معنی است، قرار داده است و در هیچ مورد چیز دیگری را مانند انتساب به خاندان پیغمبر اكرم یا وصول به حق یا حضور در مقام جلالی كه دستهیی ادّعا میكنند، موجب دخول بهشت ندانسته است. 3ـ خلقت آدم ابوالبشر «إِنَّ مَثَلَ عِیسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ؛ (آل عمران/60) حكایت عیسی نزد خدا چون حكایت آدم است، وی را از خاك آفرید و بدو گفت باش! پس وجود یافت.» همچنین علی ـ علیه السّلام ـ بعد از آنكه خلقت زمین و آسمان و خورشید و ماه و ستاره را تشریح میكند، میفرماید: «ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِها وَ عَذْبِها وَ سَبْخِها تُرْبَهً سَنَّها بِالْماءِ حَتّی خَلَصَتْ وَلاطَها بِالْبِلَّهِ حَتّی لَزَبَتْ فَجَبَلَ مِنْها صُورَهً ذاتَ أَحْناءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعْضاءٍ وَ فُضُولٍ أَجْمَدَها حَتَّی اَسْتَمْسَكَتْ وَ أَصْلَدَها حَتّی صَلْصَلَتْ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَ أَجَلٍ مَعْلُومٍ ثُمَّ نَفَخَ فیها مِنْ رُوحِهِ فَمَثَلَتْ إِنْساناً ذا أَذْهانٍ یُجیلُها وَ فِكْرٍ یَتَصَرَّفُ بِها وَ جَوارِحِ یَخْتَدِمُها وَ أَدَواتٍ یُقَلِّبُها وَ مَعْرِفَهٍ یَفْرُقُ بِها بَیْنَ الْحَقَّ وَ الْباطِلِ وَ الْأَذْواقِ وَ الْمَشامِّ وَ الْأَلْوانِ وَ الْأَجْناسِ مَعْجُوناً بِطینَهِ الْأَلْوانِ الْمُخْتَلِفَهِ وَ الْاَشْباهِ الْمِؤْتَلِفَهِ وَ الْأَضْدادِ الْمُتَعادِیَهِ وَ الْأَخْلاطِ الْمُتَبایِنَهِ مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ اْلبِلِّهِ وَ الْجُمُودِ وَ الْمَساءَهِ و السُّرُورِ... ؛ (خطبه 1) سپس از زمین سنگلاخ و زمین هموار و كشتزار و شوره زار پاره خاكی فراهم آورد و آب بر آن ریخت تا پاكیزه شد و آن را با آب آمیخت تا به هم چسبید؛ آنگاه از آن خاك آمیخته شكلی را كه دارای دست و پا و اعضا و پیوستگیها و گسستگیها بود، بیافرید و آن را جمود داد تا از یكدیگر جدا نشود و محكم كرد به حدّی كه صدا میكرد؛ سپس آن را گذاشت تا زمان معیّن و مدّت معلومی، پس آن گل خشكیده را جان بخشید و انسانی بوجود آمد دارای قوای مدركهیی كه آنها را جولان میداد و فكری كه با آن در كارها تصرّف میكرد و اعضایی كه خدمتگزارش بود و ابزاری كه آنها را به حركت میآورد و دارای معرفتی بود كه میان حق و باطل و چشیدنیها و بوییدنیها و رنگها و جنسها تمیز میداد ایثار اقتصادى و آخرت گرایی (اخلاقى ، اقتصادى) وَ قَالَ [علیه السلام] وَ الصَّدَقَةُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِى عَاجِلِهِمْ نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِى آجَالِهِمْ . و درود خدا بر او ، فرمود : صدقه دادن دارویى ثمر بخش است ، و کردار بندگان در دنیا ، فردا در پیش روى آنان جلوه گر است. حکمت 7 نهج البلاغهقرآن شناسی 1. قرآن صوری هذَا القُرآنُ إِنّمَا هوَ خَطٌّ مَستورُ بَینَ الدَّفَّتینِ لایَنطِقُ بِلِسانِ وَلابُدَّ لَهُ مِن تَرجُمانٍ وَ إِنّما یَنطِقُ عَنهُ الرَّجالٌ. (خطبه/125)ترجمه:این قرآن خطی است نوشته شده که میان دو جمله پنهان است زبان ندارد تا سخن گوید ونیازمند به کسی است که آن را ترجمه کند وهمانا انسان ها می توانند از آن سخن گویند.شرح:حضرت علی (علیه السلام)این خطبه را در پاسخ خوارج که ماجرای حکمیت را نمی پذیرفتندایراد فرمودند و در ضمن آن کتاب ظاهری و صوری را معرفی کرده اند:«ما که حکم بودن مردان را پذیرفتیم بدان جهت بود که قرآن که به ظاهر کتابی است مدوّن نمی تواند خود مفسر و توضیح و توجیح کننده ی خود باشد ولازم است مردانی با تقوا و با خلوص آن را تفسیر نمایند» (2) 2. قرآن، نور همیشه تابان ثُمَ انزَلَ عَلَیهِ الکِتابَ نوُراً لا تُطفَأُ مَصابیحُهُ وَسِراجاً لا یَخبوُ تَوَقُّدُهُ. ( خطبه/198)ترجمه:سپس قرآن را بر او نازل فرمود، قرآن نوری است که خاموشی ندارد چراغی است که درخشندگی آن زوال نپذیرد.شرح:«اما اینکه قرآن نور است چون مردم به وسیله آن ازظلمات جهل هدایت می شوند. نور دنیا که در ظلمات شب مردم را هدایت می کند.»(3)«اما واژه ی مصابیح را یا برای دانش ها و حکمت هایی که قرآن پخش کرده و مردم از آن ها پیروی کرده اند و یا برای دانشمندان و آنانی که احکام قرآن را به کار بسته وبه آن آراستگی یافته اند، استعاره فرموده است.چراغی است که فروغش قطع نمی شود؛ یعنی، به سبب تابش انوار قرآن، هدایت و راهنمایی مردم پایان نمی یابد واین معنای جمله نخست را دارد.»(4)نور بودن قرآن در قسمت های دیگر نهج البلاغه نیز آورده شده است.(5) 3. قرآن، دریای که قعر آن درک نمی شود. وَ بَحراً لا یُدرِکُ قَعَرُهُ. ( خطبه/198 )ترجمه:دریایی است که ژرفای آن درک نمی شود. شرح:«واژه ی بحر از دو نظر برای قزآن استعاره شده است،یکی از نظرعمق اسرار آن است و همانگونه که با فرو رفتن در دریای ژرف به قعر آن نمی توان رسید، خردها واندیشه ها نیز ازاینکه بر اسرار قرآن احاطه پیدا کنندوبه عمق معانی ومقاصد آن برسند ناتوانند؛ دیگر به ملاحضه ی این است که قرآن معدن نفایس علوم و فضایل است همان گونه که دریا محل گوهرهای گرانبهاست.»(6) 4. قرآن صراط مستقیم وَمِنهاجاً لا یُضِلُّ نَهجُهُ. ( خطبه/198 ) ترجمه:راهی است که رونده ی آن گمراه نگردد.شرح:«آشکار است که قرآن برای کسی که بخواهد در پرتوقرآن به سوی خدا گام بردارد،راهی روشن است وکسی که مقاصد آن را درک کند دچارگمراهی نمی شود.»(7) 5. قرآن، فرقان حق وباطل وَ فُرقاناً لا یُخمَدبُرهانَهُ . ( خطبه/198) ترجمه:جدا کننده ی حق و باطلی است که درخشش برهانش خاموش نگردد.شرح:«یعنی قرآن مشتمل بر دلائلی است استوار و پایدار که حق وباطل را ازیکدیگر جدا و آشکارمی سازد.واژه ی خمود(فرونشستن آتش)استعاره است زیرا ادله و براهین قرآنی از لحاظ تابندگی و روشنگری به آتش فروزانی شبیه است که شعله های روشنی بخش آن فرونمی نشیند و امام(علیه السلام) این صفت آتش را که خمودی نمی پذیرد به قرآن نسبت داده است.»(8) 6. قرآن بنایی باستون های محکم وَ بُنیاناً لا تُهدِمَ اَرکانُهُ. ( خطبه/198 )ترجمه:بنایی است که ستون های آن خراب نمی شود.شرح:«واژه ی بنیان را برای آنچه قرآن برآن مشتمل و در دل ها رسوخ یافته استعاره آورده و با ذکر ارکان که لازمه ی هر بنایی است این استعاره را ترشیح داده است.»(9) 7- قرآن، پایه های اسلام وَ أَنا فِی الاسلامِ وَبُنیانَهُ. ( خطبه/198 )ترجمه:پایه های اسلام وستون های محکم آن است.شرح:«واژه ی اثافی(پایه ها ) و بنیان(بنیاد )هر دو برای قرآن استعاره شده است؛ زیرا مانند پایه های دیگ ساختمان اسلام بر اساس آن برپا و استوار است.»(10) 8. قرآن، معدن ایمان فَهُوَ مَعدنَ الایمانَ وبُحبوُحَتُهُ. (خطبه/198 ) ترجمه:قرآن معدن ایمان واصل آن است .شرح:«همان معدنی که ایمان کامل به خدا وپیامبرش(صلوات الله علیه وآله) وبه همه ی آنچه آن حضرت ازجانب خداوندآورده از آن به دست می آید،روشن است که اعتقاد به حقانیت قرآن وفهم مقاصد آن وعمل به احکام ودستورهای آن سبب انعقاد ایمان ورسوخ آن میگردد. »(11) 9. قرآن، سرچشمه ودریای علم ویَنابیعُ العِلمِ وَبُجُورُهُ. ( خطبه/198 ) ترجمه:چشمه های دانش ودریاهای علوم است. شرح:«واژه ی ینابیع(سرچمه ها)و بحور(دریاها)هر دو برای قرآن استعاره شده اند، زیرا قرآن محل افاضه ی نفایس علوم و کانون به دست آورن دانشهای ارزشمند است.»(12) 10. قرآن ، منبع عدالت وَریاضُ العَدلِ وَغُدرانُهُ ( خطبه/ 198 ) ترجمه:سرچشمه عدالت، و نهرجاری عدل است.شرح:«واژه های ریاض( بستان ها) وغدران(برکه ها)نیز هر دو استعاره اندزیرا قرآن منبع سرشار عدل است وکلی وجزئی آن از این منبع جوشان به دست می آید وبی شک رهنمونی است که از راه حق منحرف نمی شود تا این که انسانی راکه درپی آن گام برمی دارد به درگاه قرب خداوند وارد گرداند.»(13) 11. قرآن، سراسرحقیقت است وَ أَودیَهُ الحَقَّ وَغَیطانُهُ. ( خطبه/198) ترجمه:نهرهای جاری زلال حقیقت وسرزمین های آن است.شرح:«واژه های اودیه(دره ها) غیطان(زمینهای همواره)استعاره برای قرآن است؛ بدین مناسبت که معدن حق و محل دسترسی به آن است همچنان که دره ها و زمین های هموارجایگاه آب وگیاه است. »(14) 12.قرآن، همچون دریا وچشمه ای که آبش تمامی ندارد. وَ بَحرُ لا یَنزُفُهُ المُستَنزِفوُنَ وَ عُیوُنٌ لایَنضِبُها الما تِحوُنَ ومَناهِلُ لایَغِیضُها الوارِدوُن. (خطبه/198) ترجمه:دریایی است که تشنگان آن، آبش را تمام نتوانندکشید،وچشمه ای است که آبش کم شدن ندارد.محل برداشت آبی است که هرچه از آن برگیرند کاهش نمی یابد.شرح:«استعاره ی بحر وعیون برای قرآن در این جا بدین مناسبت تکرار شده که فواید و مقاصد حاصله ازاین کتاب الهی پایان ناپذیر است.جمله و مناهل لایغیضها الواردون نیز به همین معناست.این که واژه ی نضوب(ته نشین شدن آب)تنها به چشمه ها نسبت داده برای این است که ته نشینی آب درچشمه ها محتمل است نه دریاها،همچنین نسبت دادن ورود به به مناهل(آبشخورها)بدین مناسبت است که نهل به معنای سیراب شدن است وغرض کسی که وارد آب می شود نیز همین است. »(15) 13.قرآن، تسکین عطش وبهارقلوب فقها جَعَلَهُ اللهُ رِیّاً لِعَطَشِ العُلماءٍ رَبیعَا لِقُلوُبِ الفُقِهاء. (خطبه/198 ) ترجمه:خدا قرآن را فرونشاننده ی عطش علمی دانشمندان،و باران بهاری برای قلب فقیهان {قرار داده است}شرح:«واژه ی ری(سیراب شدن)را استعاره برای قرآن قرار داده، زیرا همانگونه که آب رنج تشنگی را برطرف می کند، قرآن درد نادانی را از نفوس بشری می زداید، و واژه ی عطش را برای جهل بسیط و یا برای آمادگی و اشتیاق کسانی که جویای علم و استفاده از آنند استعاره فرموده است.»(16)«قرآن، مرغزار دلهای دانشمندان است، وهمانگونه که بهار مایه ی خوشحالی چهار پایان است، قرآن سبب بهجت وسرور دلهای آنان است و احکام الهی را از آن به دست می آورند»(17) 14.قرآن، طریق صالحین وَ مَحاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحاءٍ. (خطبه/198 ) ترجمه:و راه گسترده و وسیع برای صالحان است.شرح:«قرآن راهی واضح و آشکار و مستقیم است؛ اگر صالحین اراده سلوک آن را کنند و به همین خاطر واجب است که هر صالحی در راه سلوک الی الله بر این قرآن اعتماد کند،و از آن استفتاء کند و به آن عمل کند. »(18) 15.قرآن حبل المتین است وَ حَبلاً وَثیقاً عُروَتُهُ. ( خطبه/198 ) ترجمه : ریسمانی است که رشته های آن محکم است.شرح:«حبل(ریسمان)را برای قرآن و عروه(دستگیره)را برای آن چه بدان به قرآن تمسک می جویند،استعاره فرموده است، واستحکام این دستاویز کنایه از این است که قرآن نجات دهنده و مایه رستگاری کسی است که به آن چنگ زند.»(19) 16.قرآن، پناهگاهی استوار وَ مَعقِلا ًمَنیعاً ذِروَتُهُ. ( خطبه/198) ترجمه: پناهگاهی است که قله ی آن بلند{است}.شرح:«واژه ی معقل(پناهگاه)را به این لحاظ که قرآن محل امنی از آسیب جهل و عواقب آن که عذاب خداوند می باشد استعاره آورده است، واژه ی ذروه(قله یا ستیغ)برای ترشیح، و ذکر منیع(استوار)اشاره است به این که قرآن دژ محکم ونیرومندی است که هرکس بدان پناه برد مصون می ماند.» (20) 17.ظاهر و باطن قران امیرالمومنین در2خطبه ، 2تعبیرمختلف از ظاهر و باطن قرآن بیان می کند، که هر دو را ذکر می کنیم.وَ اِنَّ القُرآنَ ظاهِرُهُ أَنیقٌ وِ باطِنُهُ عَمیقٌ. ( خطبه/18 ) ترجمه:همانا قرآن دارای ظاهری زیبا و باطنی ژرف و ناپیداست.شرح:«مفردات و ترکیباتی که در یک آیه قرار گرفته اند، در درجه ای از فصاحت و زیبایی می باشند که موجب بروز جذبه ی روانی مافوق شعرمیگردند در حدود 6666آیه که قرآن را تشکیل می دهند؛ از امتیاز مزبور برخوردار هستند... نباید چنین تصور شود که مقصود از عمق معانی، دشوار بودن وحالت معمائی است که هیچکس نمی فهمد، بلکه مقصود این است که قرآن همه ی مسائل نهائی مربوط به انسان و جهان را در آیاتی که کلمات و جملات آن بسیار ساده و زیبا است مطرح نموده است. »(21)و بین حججه من ظاهر علم وباطن حکم. ( خطبه/152 )ترجمه: وحجت های آن را روشن گردانید.قرآن ظاهرش علم وباطنش حکمت است.شرح:«ظاهراً مراد از علم,علم به اخبار غیبی قرآن است که برای هر فردی ،علمیت آن روشن است،و باطن حکم آن عبارت است از اسراری که قرآن متضمن آن است؛مثل احکام و مصالح و مفاسد حلال و حرامی که قرآن بیان کرده . »(22) 18.غرائب و عجایب قرآن تمام نمی شود . لا تَفنَی غَرائِبُهُ ،وَلَا تَنقِضی عَجائِبُهُ. (خطبه/152)ترجمه:نو آوری های آن پایان نگیرد و شگفتی هایش تمام نمی شود.شرح:«منظور ازغرائب در این جا،آیات محکم و براهین قاطع قرآن است،و عازمه به معنای قاطعه است و مراد از عدم فنای آن ها اشاره است به ثبوت ودوام آن ها در طول زمان و اعصار و دگرگونی های روزگار ،و یا به کثرت این دلایل در هنگامی که آیات محکم خداوند مورد بحث و بررسی قرارگیرد. »(23)اما جمله ی(و لاتنقضی عجائبه) مراد از این، این است که« انسان در هر زمان قرآن را مورد تأمل و تفکر قرار دهد به لطائف تازه و شگفت آوری از علوم دست می یابد که بیش از این از آنها غافل بوده است. (24) 19.قرآن،چراغ هدایت وَمَصابیحُ الظُّلَمِ...وَلاتُکشَفُ الظُّلُماتُ اِلا بِمَصابیِحِهِ. (خطبه/152)ترجمه:و چراغ های روشنی بخش تاریکی ها فراوان دارد...و تاریکی ها را جز با چراغ های آن روشنایی نمی توان بخشید.شرح :«واژه ی مصابیح را برای قانون ها و آیین ها ی قرآن که انسان را درپیمودن راه خدا رهبری می کند، و او را از هر سر گشتگی رهایی می دهد؛استعاره آورده است ،همچنان که چراغ ،انسان را در تاریکی ها هدایت می کند ...و ماد از ظلمات،جهل و نادانی و منظور از مصابیح ،قوانین و احکام قرآن است. »(25) 20.قرآن، کلید خیرات لا تُفتَحُ الخَیراتُ الا بِمَفاتِیحِهِ. (خطبه/152)ترجمه:در نیکی ها جز با کلید های قرآن باز نشود .شرح:«منظور از این خوبی ها ،خیرات حقیقی و پایدار است،واژه ی مفاتیح را برای دستورها و راه هایی که قرآن انسان را به ابن خیرات می رساند استعاره فرموده است،وجه مناسبت این که :همان گونه که کلید وسیله دسترسی مثلابه محتویات گنجینه هاست ،دستورها و رهنمودهای قرآن نیز وسیله ی گشایش خیرات است. »(26) 21.قرآن، مرز هایش محفوظ است . قَد ﺃحمَی حِماهُ ،وَﺃَرعَی مَرعاهُ. (خطبه/152)ترجمه:مرزهایش محفوظ و چراگاه هایش را در خود نگهبان است.شرح:«واژه حمی را برای حفظ و تدبر و عمل به قوانین و احکام قرآن استعاره آورده است،زیرا حفظ و حراست افراد با همین عوامل صورت می گیرد،اماحفظ و صیانت آن ها در دنیا ازآسیب بسیاری از ستمکاران است،برای اینکه حاملان و مفسران و وابستگان به قرآن را گرامی و پاس حرمت آنها را نگه می دارند، و در آخرت نیز به سبب این است که قرآن، از حافظان و کسانی که در آیات آن تدبر و اندیشه بکار برده و احکام آن را موردعمل قرار دهند حمایت می کند، چنان که اگر کسی به دیگری ÷ناه ببرد او را یزر حمایت خود قرار داده،محافظت می کند،.نسبت احماء به قرآن بر سبیل مجاز است زیرا کسی که آن را در دسترس بشر قرار داده است تا مورد تدبر و عمل قرار گیرد خداوند متعال و پیامبرش (صلوات الله علیه وآله)و حاملان آن می باشند. »(27)« اما واژه مرعی (چرا گاه)را برای دانش ها و حکمت ها و آدابی که قرآن بر آنها مشتمل است؛استعاره آورده،وجه مشابهت این است که این دانش ها و حکمت ها به منزله ی چراگاه نقوس انسانی،و همچنین خوراک هایی است که انسان به نیروی آنها رشد عقلی و کمال علمی پیدا می کند، همچنان که چراگاه های محسوس،محل روییدن علف و مرکز خوراک دام ها و مایه ی بقای وجود آن هاست.»(28) 22.قرآن،احسن الحدیث وَتَعَلَّمُوا القُرآنِ فَاِنَّهُ ﺃَحسَنُ الحَدیثِ. ( خطبه/110)ترجمه:وقرآن را بیاموزید،که بهترین گفتار است.شرح:«قرآن کتابی است که اگر تدبر و فهم عالی خود را با درونی پاک در تعلم و دریافت آن به کارببندیم،به طور قطع همه ی واقعیات مربوط به انسان را از آن قرآن دریافت نموده،و خواهیم پذیرفت،به این شرط که معرفت های مربوط به هر حقیقتی که در مورد تدبیر است قبلا دریافته باشیم. »(29) 23.قرآن، ناصحی که فریب نمی دهد وَ اعلَموُ أَنَّ هذَا القُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لا یَغُشُّ. (خطبه/176 ) ترجمه : آگاه باشید! همانا این قرآن پند دهنده ای است که نمی فریبد.شرح:«این کلام خداوندی است که برای اصلاح بندگان خود، در ارتباطات چهارگانه نازل فرموده است، و از این جهت که خداوند دانا و توانا و بی نیاز مطلق ازمخلوقات خویشتن است و چیزی از دیدگاه و قدرت او خارج نیست وبه هیچ چیز نیازی ندارد، علتی برای فریب دادن مردم به وسیله ی قرآن یا غیر آن وجود ندارد. »(30) 24.قرآن، سخنگویی صادق وَ المُحَدِّثُ الَّذی لا یُکَذِّب. ( خطبه/176 ) ترجمه : و سخنگویی است که هرگز دروغ نمی گوید.شرح:«حدیث راستین عالم وجود را از ازل الازال تا ابدالاباد را آن چنان که در خور فهم انسان ها است، از این کتاب باید شنید. در طول تارخ ممتد علوم و فلسفه ها و تمدن ها ی مفید به حال بشری تا کنون یک حقیقت (نه خیلات حقیقت نما)به عرصه ی معارف بشری وارد نشده است که حتی با آیه ای ا زآیات قرآنی مخالف صریح باشد. »(31) 25-قرآن، صامت ناطق است . وَ صَامِتُ ناطِقٌ ( خطبه/183)ترجمه:قرآن ساکتی گویا است.شرح:« به اعتبار اینکه در میان جلد است، ساکت است و به این اعتبار که ما از آن بهره می بریم سخن میگوید.کسی که قرآن را بخواند و به آن عمل کرده باشد و مطالب آن را درک کرده وبیان کند؛مانند امام(علیه السلام)قرآن ناطق است. »(32) 26-قرآن،حجت خدا برخلق حُجَّهُ اللهِ عَلی خَلقِهِ ( خطبه/183)ترجمه:حجت خدا بر مخلوقات است .شرح:«اینکه فرموده:قرآن حجت خدا بر خلق است؛ برای این است که مشتمل بر وعده و وعید ما و بیانگر غرض خداوند از آفرینش انسان و آنچه از او خواسته است می باشد و نیز رفع عذر و اتمام حجت است چنان که قرآن می فرماید:(ان تقولو یوم القیامه انا کنا عن هذا غافلین... »(33)دیگر اینکه قرآن قوی ترین معجزه ای است که پیامبر اکرم(صلوات الله علیه و آله)برای صدق نبوت خود در برابر مردم به آن استدلال کرده و حجت قرار داده است. »(34) 27.قرآن، کتاب جاویدان وَ الطَّریقُ الوُسطَی هِیَ الجَادَّهُ عَلَیهَا بَاقِی الکِتابِ وَ آثَارُ النُّبُوَهِ. ( خطبه/16) ترجمه : و راه میانه جاده مستقیم الهی است که قرآن و آثار نبوت آن را سفارش می کند.شرح:«در مورد جمله ی(علیها باقی الکتاب )دو تفسیر بیان شده: نخست این که منظور قرآن کریم است که یک کتاب باقی وجاویدان است... دیگر اینکه منظورازکتاب جاویدان وجود امام معصوم است که حافظ کتاب الله است ...ولی معنی اول مناسب تر به نظر می رسد.به خصوص این که آثارنبوت که بعد از آن ذکر شده قابل تفسیر به آثار باقیماندهی نزد امامان نیز می باشد»(35) 28. زبان همیشه گویای قرآن ناطِقً لَایَعیَا لِسانُهُ ( خطبه/133)ترجمه : سخنگویی است که هیچگاه زبانش از حق گویی کند و خسته نشد.شرح:«استعاره ی واژه ی ناطق برای قرآن به اعتبار این است که نوشته همواره حکایت از مقصود دارد همچنان که ناطق نیز گوینده ی مقصود است و این که زبان قرآن خسته نمی شود و از گفتار باز نمی ماند ترشیحی براین استعاره ،و کنایه از این است که کتاب خدا همواره گویا ،و در تمام زمان ها و دوران ها بیانگر و روشنگر است ؛احتمال می رود که مراد از زبان قرآن،خود آن حضرت باشد که مجازا اطلاق فرموده است ،زیرا در واقع اوست زبان قرآن که سست نمی شود،و در بیان مقاصدواهداف آن کوتاهی نمی کند. »(36)نکته:اینکه قرآن ناطق منظور خودآن حضرت باشد,در شرح خطبه168نهج البلاغه ,توسط آقای مصطفی زمانی در کتاب نهج البلاغه از دیدگاه قرآن(37) ذکر شده است. 29-ارکان و عزت قرآن همیشه پاجاست وَ بَیتُ لا تُهدَمُ اَرکَانُهُ، َو عِزٌّ لا تُهزَمُ اَعَوانُهُ . ( خطبه/133 ) ترجمه: خانه ای است که ستون های آن هرگز فرو نمی ریزد وصاحب عزتی است که یارانش هرگزشکست ندارند.شرح:«مراد از ارکان قرآن قانون های کلی و نواهی و رهنمون ها و پندهایی است که نظام جهان بر اساس آن ها پایه گذاری شده است ،و این قاعده ها و قانون ها هیچگاه ازمیان نخواهد رفت؛ زیرا این احکام ونظام کلی صلاحیت و شایستگی دارد که در همه ی زمان ها پابرجا و برقرار باشد، واژه ی عزبر سبیل مجازبه کار رفته و از باب اطلاق نام لازم برملزوم آن است؛ زیرا حفظ و عمل به قرآن مستلزم عزت و شرقی جاوید است که هرگز گرد خواری و مذلت بر دامن آن نمی نشیند. »(38) 30. قرآن، مشتمل برحکمت است کِتابُ اللهِ تُبصِروُنَ بِهِ وَ تُنطِقوُنَ بِهِ،وَ تَسمَعوُنَ بِهِ . (خطبه/133) ترجمه: این قرآن است که با آن می توانید راه حق را بنگردید و با آن سخن بگویید و به وسیله ی آن بشنوید. شرح:«این جمله اشاره است به اینکه قرآن مشتمل بر حکمت است ،و وجه شباهت قرآن به حکمت این است که نادانان به وسیله ی کتاب خدا و حکمت ها و موعظه هایی که درآن است به مقاصد و مصالح دنیا وآخرت خود راهنمایی و بینا می شوند. »(39) 31.قرآن،آب حیات وَالرَّیُّ النّاقِعُ (خطبه/156)ترجمه :فرونشاننده ی تشنگی شرح«ری الناقع به معنای این است که تشنگان را از آب زندگی جاوید،مانند:علوم و کمالاتی که باقی و پایدار می ماند سیرآب می گرداند.»(40) 32.قرآن، کجی وانحراف ندارد لا یَعوَجُّ فَیُقامَ ،وَلا یَزیغُ فَیُستَعتَبَ (خطبه/156)ترجمه:کجی ندارد تا راست شود ,و گرایش به باطل ندارد تا ا زآن باز گردانده شود.شرح:«قرآن کژنیست تا راست شود زیرا مانند آلات و ادوات محسوس نیست .قرآن منحرف نمی شود تا پوزش بخواهد ؛یعنی مانند حاکمان از او خواسته شود که خشنودی مردم را تامین و به حق بازگشت کند.»(41) 33.افراط وتفریطی در قرآن نیست وَاللهُ سُبحَانَهُ یَقوُلُ:«مَا فَرَّطنَا فِی الِکتابِ مِن شَی ءٍ»وَفیهِ تَبیَانٌ لِکُلِّ شَیءٍ. (خطبه/18)ترجمه:خدای سبحان می فرماید:"ما در قرآن چیزی ا فرو گذار نکردیم ."و در قرآن بیان هر چیزی است .شرح:«هیچ کتاب و اثری از مغز بشری درباره ی تفسیر و با یستگی های انسان وحقیقت جهان تراوش نکرده است ,مگر اینکه انواعی از محدودیت ها در محتویات آن کتاب و اثر وجود دارد.کجاست آن کتابی که از عهده ی توضیح نهایی حقیقت انسان و شئون و بایستگی های او برآید و هیچ افراط وتفریط و نسبیتی در آن وجود نداشته باشد. »(42) 34.اختلافی در قرآن وجود ندارد. 35. قرآن، از محورهای اساسی وحدت مسلمین. وَالهُهُم وَاحُدٌ! وَنَبیُّهُم وَاحِدٌ ، وَ کِتابُهُم ،وَاحِدٌ! (خطبه/18 ) ترجمه: خدایشان یکی،پیغمبرشان یکی،وکتابشان یکی است.شرح:«این قسمت از خطبه در نکوهش اختلاف رﺃی عالمان در احکام قطعی اسلام صادر شده است که گاهی اوقات برخلاف دیگر رﺄی می دهند.»سوﺃل:چرا مسلمین نباید متحد باشند و گرفتار آراءضد و نقیض می باشند؟در حالی که«خدای این انسان ها یکی است و پیامبرشان که بازگو کننده ی مشیت خداوندی درباره ی حیات معقول انسان هاست یکی است، و منبع اصلی احکام و تکالیفی که تنظیم کننده ی حیات مزبور است،کتاب الهی است که جامع همه ی واقعیاتی است که به وسیله ی پیامبران گذشته و عقل سلیم و فطرت پاک ابراز می گردد. »(44) 36.ضرورت توجه به قرآن وَاللهَ اللَه فِی القُرآنِ لَایَسبِقُکُم بِالعَمَلِ بِهِ غَیرُکُم ( نامه/47)ترجمه:خدارا!خدارا!درباره ی قرآن ،مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشی گیرند.شرح:«حضرت به وسیله ی وصیت به حسنین (علیهم السلام )از مردم به صورت عامه می خواهد که قرآن را فرا گیرند و به دیگران نیز آموزش دهند،و به احکام آن وخود قرآن عمل کنند. وهمچنین آن ها را ترغیب میکند که مبادا دیگران در عمل به قرآن بر آن ها مقدم شوند؛همچنان که اکنون بعضی از غیر مسلمانان در بعضی امور مثل تعاون و جدیت در عمل از مسلمانان پیشی گرفته اند. »(45) 37.روزگار غربت قرآن امیرالمومنین (علیه السلام)این موضوع را در حکمت 369 ویک قسمت از خطبه ی 147بیان کرده اند:یَاتِیِ عَلَی النَّاسِ زَمانٌ لَا یَبقَی فِیهِم مِنََ القُرآنِ ﺇِلا رَسمُهُ. (حکمت/369 ) ترجمه : روزگاری بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانی نخواهد ماند.شرح:«می آید بر مردمان زمانی که باقی نباشد؛در میان ایشان از قرآن مگر نشانه ی آن که کتابت و نوشتن آن باشد ؛بدون خواندن و تفکر در معانی آن و عمل کردن به مقتضای آن»(46)وَ لَیسَ عِندَ ﺃَهلِ ذلِکَ الزَّمانِ سِلعَهٌ ﺃَبوَرَ مِنَ الکِتابِ ﺇِذا تُلِیَ حَقَّ تِلاوَتِهِ،وَ لَا ﺃَنفَقَ مِنهُ ﺇِذَا حُرِّفَ عَن مَواضِعِهِ. (خطبه/147 )ترجمه: و نزد مردم آن زمان،کالایی زیان مندتراز قرآن نیست,اگر آن را درست بخوانند و تفسیر کنند ومتاعی پر سودتر از قرآن یافت نمی شود، آن گاه که آن را تحریف کنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند. شرح:«نباشد در نزد اهل آن زمان متاعی نارواج تر از کتاب خدا هرگاه خوانده شود بر مردم حق خواندن اورا واجر داشته شود احکام او را کما هو حقه و نباشد متاعی را رایجتر از کتاب خدا هر گاه میل داده شود آیات و احکام آنرا از معنی های معینه ی مقرره ی حقه و از آن نحوی که پیغمبر (صلوات الله علیه) از جانب خدا آورده است . »(47) 38. شبه شناسی قرآن وَ عَلَی کِتابِ اللهِ تُعرَضُ الاَمثَالُ . (خطبه/75)ترجمه:شبهات را باید در پرتو کتاب خدا و قرآن شناخت.شرح:«و بر کتاب خداوند نشان داده می شود امثال و متشابهات،اعمال و حوادث عرضه می شود به قرآن آنچه با قرآن موافق است، مشروع و مخالف قرآن باطل است و مردود . »(48) 39.قرآن،کهنه و ملال آور نمی شود. وَلا تَخلِقُهُ کَثرَۃٌ الردِّ، وَ وُلوُجُ السَّمعِ. (خطبه/156) ترجمه: و تکرار و شنیدن پیاپی آیات کهنه اش نمی سازد ،و گوش از شنیدن آن خسته نمی شود.شرح:«یعنی کثرت گردش آن ها بر زبان ها و ورود پیاپی آن به گوش ها آ ن را کهنه نمی گرداند،و این از ویژگی های قرآن کریم است؛ زیرا هر سخنی چه نثر چه نظم هنگامی که زیاد خوانده شود بر گوش ها سنگین و زشت می آید، جز قرآن کریم که همواره تازگی دارد و در همه ادوار هر اندازه بیشتر خوانده و تکرار می شود، دلنشینی وحسن وزیبایی آن افزون تر می گردد،شاید راز این امر،کثرت اسرار و مطالب مهمی است که قرآن حامل آن ها بوده و آگاهی بر آن ها جز برای افرادی معدود میسر نیست، و در عین حال اوج فصاحت و شیرینی و گوارایی محتوای آن است. »(49) 40.شفاعت قرآن پذیرفته می شود. وَاعلَمُوا ٲنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ،وَقَائِِلٌ مُصَدَّقٌ،وَٲَنَّهُ مَن شَفَعَ لَهُ القُرآنُ یَومَ القِیَامهِ شُفِّعَ فِیهِ.(خطبه/ 176)ترجمه:آگاه باشید!که شفاعت قرآن پذیرفته،و سخنش تصدیق می گردد.آن کس که در قیامت،قرآن شفاعتش کند،بخشوده می شود.شرح:«واژه های شافع و مشفع رابه طور استعاره آورده است و وجه مناسبت این است که تدبرو اندیشیدن در آیات قرآن و عمل به احکام آن،موجب محو عوارض زشتی است که در نتیجه ی ارتکاب گناه بر نفس عارض می گردد،و زدوده شدن آنها از قلب،سبب محو خشم خداوند است و به منزله ی عمل شفیعی است که شفاعت او مقبول افتاده و توانسته است اثر خطا را از دل کسی که نزد او به شفاعت رفته بزداید… همچنین کلمه های قائل و مصدق نیز استعاره است؛زیرا قرآن مانندگوینده ای راست گفتاردارای الفاظ است که چون آن کلمات ادا شود تکذیب آنهاممکن نیست،سپس معنای شافعا مشفعا را بازگو می کند که این شفاعت در روز قیامت است.»(50) 41.قرآن،شفای دردها وَدَوَاءَ دَائِکُم (خطبه/158)ترجمه:شفادهنده ی درد های شماست.شرح:«دوای درد های نفسانی و روانی که زندگی بشریت را تباه می سازد، در قرآن کریم است.»(51)سوال:قرآن برای چه کسی شفا می باشد؟فِیِه شِفَاءُ المُستَشفِِِِي (خطبه /152)ترجمه:هر درمان خواهی را درمان می کند.شرح:«شفای کسی که خواهان بهبودی و سلامت است درقرآن است،زیرا اگر خواهان بهبودی بدن است؛با داشتن حسن اعتقاد و صفای ضمیر با پناه بردن به آن حاصل می گردد،و اگر طالب سلامت جان است،قرآن انسان را از بیماری نادانی و گمراهی بهبود می بخشد.»(52) 42.قرآن،شفای ابدی شِفَا ءً لَا تُخشَی ٲَسقَامُهُ...وَدَوَاءً لَیسَ بَعدَهُ داء (خطبه/198)ترجمه:شفا دهنده ای است که بیماریهای وحشت انگیز را بزداید،... و دارویی است که با آن بیماری وجود ندارد.شرح:«چنان که خداوند متعال فرموده است:(و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین)(53) و آشکار است که تدبر در قرآن و اسرار آن موجب بهبودی نفوس بشری از بیماری نادانی و عوارض خویهای زشت و اخلاق ناپسندیده است،و این شفایی است که درپی آن بیم بیماری نیست؛زیرا فضیلت های نفسانی اگر ملکه شود بیم زوال آنها وجود ندارد،وصفات زشتی که ضد آنهاست نمی توان آن ملکات را دگرگون کند،علاوه بر این چنان که پیش از این گفته شده قرآن برای بدنها نیز مایه ی شفا و بهبودی است» (54) فصل دوم کیفیت تلاوت قرآن 1.ترتیل خوانی تَالِینَ لأجزَاءِ القُرآنِ یُرَتِّلُونَهَا تَرتیِلاًًًًً. (خطبه/193)ترجمه:قران را جزءجزء وبا تفکر و اندیشه می خوانند.شرح:«از حضرت امیرالمومنین(علیه السلام)در کتاب مجمع البحرین نقل شده که:ترتیل در قرآن یعنی تاُنّی و تبیین حروف قرآن بگونه ای که شنونده بتواند حروف را بشمارد.»(55) 2.تلاوت نیکوی قرآن موجب ظهور فواید آن می شود وَٲَحسِنُوا تِلَاوَتَهُ فَإِِنَّهُ ٲَنفَعُ القِصَصِ (خطبه /110)ترجمه:قرآن را نیکو تلاوت کنید که سودبخش ترین داستان هاست.شرح:«با تلاوت نیکوی آن است که فواید آن ظاهر،و از قصه های آن عبرت و منفعت حاصل می شود.»(56) 3.جهنم لازمه ی عدم اخلاص درتلاوت قرآن وَمَن قَرَٲَ القُرآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّن کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللّهِ هُزُواً (حکمت/228)ترجمه:و آن کس که قرآن بخواندو وارد آتش جهنم شود،حتماً از کسانی است که آیات الهی را بازیچه قرار داده است.شرح:«وارد نشدن به بهشت و ورود به جهنّم لازمه ی اخلاص نداشتن در تلاوت قرآن و عمل نکردن بر طبق آن است،و در این صورت تلاوت قرآن به منزله ی استهزای آیات الهی است.» (57) 4.پیامدهای ترتیل خوانی قرآن یُحَزِّنُونَ بِهِ ٲَنفُسَهُم وَ یَستَنفِدونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِم. فَاذَا مَرُّوا بِآیَهٍٍ فِیهَا تَشوِیقٌ رَکَنُوا ٳِلَیهَا طَمَعًا...وَ ٳِ ذَا مَرُّوا بِآیَهٍ فِیَها تَخوِیفٌ ٲَصغَوا ٳِلَیهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِم،... (خطبه/193)ترجمه:با قرآن،جان خودرا محزون و داروی درد خود را می یابند.وقتی به آیه ای برسند که تشویقی در آن است،با شوق و طمع بهشت به آن روی آورند،... و هرگاه به آیه ای می رسند که ترس از خدا در آن باشد،گوش دل به آن می سپارند...شرح:«این گفتار اشاره به این است که چگونه آنان (پرهیزگاران)در برابر قرآن به هیجان آمده و درمان دردهای خود را از آن می جوید و با به کاربستن ترتیل و شمرده و خوب خواندن آن،مقاصد قرآن را درک می کنند،این که فرموده است هنگام تلاوت آیات عذاب،دلهای خود را قرین غم و اندوه می سازند،این از جمله چاره جوییها و درمان طلبیهایی است که ازقرآن برای درد های خود می کنند،زیرا درد انسان،نادانی و دیگر صفات زشت مورد عمل اوست.و داروی نادانی،دانایی؛درمان خویهای نکوهیده،به دست آوردن صفات پسندیده ای است که در جهت مخالف آنها قرار دارد. از این رو آنان با تلاوت قرآن کریم دل را قرین اندوه ساخته،و ترس خود را در برابر آیات عذاب الهی که بر ضد غفلت و سرگرمی به امور دنیاست برانگیخته،وبا حصول آگاهی درد نادانی خویش را درمان می کنند. »(58)احکام پنجگانه در قرآن مُبَیِّنا حَلَالَهُ وَ حَرَامَهُ،وَفَرَائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ. (خطبه/1)ترجمه:بیان کننده ی حلال و حرام،واجب و مستحب است.شرح:«در این جمله اشاره به احکام پنجگانه ی معروف شده است،فرائض اشاره به واجبات،فضائل اشاره به مستحبّات،حرام اشاره به محرمات و حلال،مباحات و مکروهات را شامل می شود.»(62) 5. ناسخ و منسوخ وَنَاسِخَهُ وَ مَنسُوخَهُ (خطبه/1)ترجمه:بیان کننده ی ناسخ و منسوخ است.شرح:«بعضی از علما منکرنسخ شده اند و آیات آنرا تأویل نموده اندو بعضی دیگر نسخ را قبول دارند. امّا تعریف نسخ،«نسخ عبارت است از:ابراز سپری شدن مدت حکم مقرربه جهت مرتفع شدن علّت واقعی آن حکم،نه اینکه علّت حکم استمرار داشته باشد و با اینحال خداوند به جهت یا بی جهت پشیمانی،آن حکم را منسوخ نماید.» و البته2نوع نسخ داریم:1-نسخ بعضی از احکام دین گذشته با احکام دین فعلی-2-نسخ یک حکم از احکام دین موجود.»(63) 6.مباح و ممنوع وَرُخَصَهُ وَ عَزَائِمَهُ (خطبه/1)ترجمه:بیان کننده ی مباح و ممنوع است.شرح:«در اینجا نیز 2قول وجود دارد :1-آنچه در علم اصول و فقه است؛که اگر واجبی یا حرامی برداشته شود؛گاهی به اباحه تبدیل می شود و گاهی تبدیل به ضدآن می شود-2-منظوز از رخص:احکام واجب یا حرامی که در اضطراراستثناء می شود و منظور از عزائم،احکامی که استثنائی در آن نیست. »(64) 7.خاص و عام وَ خَاصَّهُ وَ عَامَّهُ (خطبه/1)ترجمه:بیان کننده ی خاص وعام است.شرح:«خاص احکامی است که همه ی مسلمین را شامل نمی شود؛مثل حج وعام مانند دستورنماز است که همه را شامل می گردد. این احتمال نیز داده شده که منظور از خاص،آیاتی است که ظاهر آن عمومیت دارد ولی منظور از آن، مورد خاصی است؛مانند آیه ی ولایت که تنها یک مصداق داشت و آن امیرالمومنین،علی، (علیه السلام) بود ولی عام آیاتی است که عمومیت دارد و همگان را شامل می شود مثل آیه ی سرقت.»(65) 8.پندها و مثل ها وَعِبَرَهُ وَ ٲَمثَالَهُ (خطبه/1)ترجمه: بیان کننده ی پندها و مثل هاست.شرح:«قرآن مجید پراست از تواریخ انبیاء و اقوام پیشین که به عنوان درس عبرت بیان شده و جای جای آنها آموزنده و پرمعنی است.امثال می توانداشاره به مثلهایی باشدکه درقرآن مجید آمده و نیز فراوان است. »(66)
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:22 توسط
|